مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

120

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرد . پس از آن بسهيم الليل حمله كرد . سهيم بيك سو رفت و درخت ازو دور گشته ، به زمين آمد . غول غضبناك شد و درخت از دست بينداخت و روى بسهيم آورده ، او را بگرفت ، بدانسان كه باز ، گنجشگ ، بچنگال آورد . چون غريب برادر خود را در دست غول ديد ، بانگ اللّه اكبر بلند كرد و زبان بنام ابراهيم بگشود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، غريب بغول حمله كرده ، عمود بجنبانيد . آواز طنين از حلقه‌هاى عمود بلند گشت و عمود را به پهلوى غول زد . غول بى خود بر زمين افتاد . سهيم الليل از دست او بيرون جست و غول به خود نيامد مگر اينكه خود را بازوان بسته و بقيد اندر يافت . چون پسرش حالت پدر بديد ، از ميدان بگريخت . غريب اسب بر وى تاخت و عمود بر ميان كتف او زد . درحال ، پسر غول از اسب بيفتاد . غريب ، بازوان او را بسته ، نزد پدر و برادرانش بياورد و رسن در ميان گردن ايشان همىكشيدند تا بدز برسيدند . آنجا را پر از زر و سيم و حله‌ها و گوهرها يافتند و در آنجا هزار و دويست عجمى ديدند كه در قيد بودند . آنگاه غريب بكرسى غول كوهى كه اصلش از صاص بن شيث بن شداد بن عاد 12 بود ، بنشست . سهيم در دست راست و ساير دليران در دست چپ او بايستادند . پس از آن غريب با غول كوهى گفت : اى پليدك ، خود را چگونه مىبينى ؟ غول گفت : يا سيدى ، خويشتن را با فرزندان خود با ذلت و خوارى ، بستهء رسنها همىبينم . غريب گفت : ميخواهم بدين اسلام داخل شوى و به يگانگى آفرينندهء شب و روز و به پيغمبرى ابراهيم عليه السلام اعتراف كنى . سعدان غول با فرزندان ، اسلام قبول كردند . غريب گفت بند از ايشان برداشتند . آنگاه غريب گفت : اى سعدان ، اين عجمها كيستند ؟ سعدان گفت : يا