مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
121
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سيدى ، ايشان از بلاد عجم ، شكار منند و ايشان تنها نيستند . دختر شاپور پادشاه عجم كه فخرتاج نام دارد ، با يكصد تن كنيزكان ماهروى نيز در قيد من هستند . غريب گفت : اى سعدان ، ايشان را چگونه دستگير كردى ؟ سعدان گفت : يا سيدى ، من با پنج تن فرزند و پنج تن از غلامان خود ميرفتم و از بهر غنيمت همىگشتيم كه گردى پديدار شد . غلامى از غلامكان را فرستادم كه سبب گرد معلوم نمايد . غلامك ساعتى غايب شد . پس از آن بازگشته ، گفت : اى خواجه ، اين ملكه فخرتاج ، دختر شاپور پادشاه عجم و ترك و ديلم است و با او دو هزار سوار است . پس من و فرزندان من به عجمها حمله كرديم . سيصد تن از ايشان بكشتيم و باقى را اسير كرديم و دختر شاپور را با مالها و تحفهها كه با او بود ، غنيمت آورديم . چون غريب اين سخن بشنيد ، بسعدان گفت : با ملكه فخر چه كردهاى ؟ سعدان گفت : بدينى كه به او داخل شدهام سوگند كه به چشم خيانت ، او را نديدهام . غريب گفت : خوب كار كردهاى . از آنكه پدر او شاپور پادشاه هفت اقليم است . ناچار از پى او لشگرها خواهد فرستاد و شهرها ويران خواهد كرد و اسيركنندگان او را دستگير خواهد كرد . هركس در عاقبت كار انديشه نكند ، برنج ابدى گرفتار خواهد شد . اى سعدان ، بازگو كه آن دخترك در كجاست ؟ سعدان گفت : او را با كنيزكان او در قصرى جاى دادهام . غريب گفت : مكان او به من بنماى . درحال ، سعدان غول برخاسته ، با غريب بسوى قصر ملكه روان شدند . چون بقصر او رسيد ، غريب در حسن دختر خيره مانده ، در كمال بيچون بحيرت اندر شد كه چندان جمال ، چگونه در بشرى آفريده شده است ؟ و ملكه فخرتاج را نيز نظر به غريب افتاد . او را دليرى ديد كه شجاعت از جبين او آشكار است . درحال ، ملكه از بهر او برپاى خاسته و در پايش افتاده ، گفت : اى سرور دليران ، من در پناه توام . مرا از دست اين غول برهان . كه مرا بيم از آنست كه مرا بخورد . و تو مرا بجاى يكى از كنيزكان خود گير . غريب گفت : تو در امان منى تا وقتى كه به پدر خود برسى . ملكه ، او را دعا گفت . پس غريب فرمود بند از عجمها