مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

119

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هميراند تا ببرادر رسيد . در ميان ايشان ، رفت آنچه ذكر شد . پس چون سهيم ، روى خود بگشود و غريب ، او را بشناخت ، با او گفت : اى برادر ، از بهرچه خود را از من پوشيده داشتى و با من جنگ كردى ؟ سهيم گفت : تا مقدار خويشتن بر تو معلوم كنم . پس از آن هردو برادر با سواران روان گشتند و غريب ، اسلام بسهيم الليل عرض كرد . سهيم نيز مسلمان شد و شادمان هميرفتند تا بوادى كه غول كوهى را منزل بود ، نزديك شدند . چون سعدان ، گرد سواران بديد ، گفت : اى فرزندان ، سوار شويد و اين غنيمت بياوريد . هر پنج تن فرزندان او سوار شدند و بسوى گرد برفتند . چون غريب ايشان را بديد ، اسب بر ايشان برانگيخت و گفت : شما از كدام جنس هستيد و از ما چه ميخواهيد ؟ فلحون ، بزرگترين فرزندان سعدان پيش آمده ، با غريب گفت : از اسبان خويشتن فرود آئيد و بازوان يكديگر ببنديد تا شما را بسوى پدر برانيم كه پاره‌اى از شما را بريان كند و پاره‌اى را در ديگ بپزد . كه ديرگاهى است گوشت آدمى نخورده . غريب چون اين بشنيد ، بفلحون حمله كرده ، عمود بجنبانيد . از حلقه‌هاى عمود ، آواز رعد بلند گشت . فلحون بدهشت اندر شد . غريب ، عمودى به او بزد . عمود بر كتف فلحون بيامد . فلحون مانند نخل بريده بيفتاد . سهيم الليل فرود آمده ، بازوان او را ببست و رسنى بگردنش افكنده ، مانند گاوش هميكشيد . چون برادران فلحون برادر بزرگ را اسير ديدند ، بغريب حمله كردند . غريب سه تن از ايشان را نيز اسير كرد . و پنجمين ايشان بگريخت و بنزد پدر شد . سعدان گفت : اى فرزند ، ترا چه روى داده و برادرانت كجا شدند ؟ گفت : اى پدر ، جوانى كه چهل ذراع قامت اوست و هنوز خط بعذارش نرسته ، برادران من اسير كرد . چون غول كوهى از پسر خود اين سخن بشنيد ، گفت : آفتاب بر شما نتابد و آتش ، شما را بركت ندهد . پس از دز فرود آمده ، درختى بزرگ از جاى بركنده ، و پياده روى بغريب گذاشت . و پسرش نيز از پى او روان بود . چون بغريب نزديك شد ، سخنى بر زبان نراند . بقوم غريب حمله كرد و با درختى كه در دست داشت ، ايشان را بزد . پنج تن از ايشان را با خاك يكسان