مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
115
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از او بخواهد و ننگ از من بردارد . چون غريب سخن امير مرداس بشنيد ، گفت : اى عم ، من بسوى او شوم و به يارى خداى تعالى ، خون پسر تو ازو بگيرم . مرداس گفت : اى غريب ، اگر بر وى ظفر يا بى ، غنيمتى بىشمار بدست خواهى آورد . غريب گفت : تو به تزويج دختر اعتراف كن و مشايخ قبيله را گواه گير تا خاطر من برآسايد و قوت من بيفزايد . امير مرداس اعتراف كرد و بزرگان قبيله را گواه گرفت . غريب فرحناك از نزد مرداس بيرون آمد و بنزد مادر شد و او را از واقعه بياگاهانيد . مادر غريب گفت : اى غريب ، مرداس با تو كينه دارد و ترا بر آن كوه خطرناك نمىفرستد مگر اينكه ترا هلاك كند . تو مرا با خويشتن بردار تا از ديار اين ستمكار دور شويم . غريب گفت : اى مادر ، از اين ديار بدر نشوم تا بدشمن خود چيره شوم و مقصود پديد آورم . پس غريب آن شب را بروز آورد . چون بامداد شد ، جوانان قبيله كه دويست سوار دلير بودند ، حاضر آمدند و همگى اسلحهء جنگ پوشيده بودند . با غريب گفتند : ما را با خود ببر تا ترا يارى كنيم . غريب از سخنان ايشان فرحناك شد و بايشان گفت : خداى تعالى شما را پاداش نيكو دهاد . آنگاه غريب با ياران خود سوار گشته ، روان شدند و تا سه روز اسب همىراندند . چون هنگام شام شد ، در دامنهء كوهى بلند فرود آمدند . غريب تنها بر آن كوه بر شد و در آن كوه همىگشت كه بغارى برسيد و در آن غار ، روشنائى پديد بود . و در غار ، شيخى ديد كه سيصد و چهل سال داشت و ابروان و سبلتش از بس پيرى ، بچشمان و لبانش فروآويخته بود . چون غريب را بر آن شيخ نظر افتاد ، مهابتى در دلش پديد گشت و آن شيخ را بزرگ شمرد . آنگاه شيخ گفت : اى فرزند ، تو از كافران بتپرستى و پروردگارى را كه زمين و آسمان و مهر و ماه را آفريده ، ستايش نمىكنى . غريب چون سخن شيخ بشنيد ، اندامش بلرزيد و به او گفت : اى شيخ ، اين خدائى كه تو برگفتى ، كجاست تا من او را ببينم و او را بپرستم ؟ شيخ گفت : اى فرزند ، اين خداى بزرگ را كس نتواند ديد . او ميبيند و ديده نميشود . و او با آثار قدرت