مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
116
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خود در هر مكان حاضر است . و اوست كه عالم بيافريده و انسيان و جنيان را جان داده و پيغمبران را از بهر راهنمونى بندگان فرستاده . كه هركس كه فرمان برد ، ببهشتش فرستد و هركس كه عصيان ورزد ، در دوزخ افكند . غريب گفت : اى شيخ ، پرستندهء اين خدا كه تو گفتى ، چه بايد بگويد ؟ شيخ گفت : اى فرزند ، من از قوم عاد هستم كه طغيان كردند . خداى تعالى پيغمبرى ، هود نام بديشان برانگيخت . او را تكذيب كردند . خداى تعالى ايشان را بريح عقيم هلاك كرد . و من با جماعتى از قوم خود ايمان آورده بوديم . بدان سبب ما از عذاب رستيم . پس از آن قوم ثمود را ديديم و آنچه بايشان از پيغمبر خود ، صالح ، نام گذشت ، مشاهده كردم . پس از آن پيغمبرى ، ابراهيم خليل نام بسوى نمرود بن كنعان برانگيخته شد . و در ميان ايشان ، رفت آنچه رفت . و جماعتى كه از قوم من ايمان آورده بودند ، يكيك بمردند . من در اين غار بپرستش پروردگار مشغول شدم و خداى تعالى از جائى كه گمان ندارم ، به من روزى ميدهد . غريب گفت : اكنون من چگويم كه از پرستندگان اين خداى بزرگ باشم ؟ شيخ گفت : بگو لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه تا مسلمان شوى . 10 غريب از دل و زبان ، مسلمان شد . پس از آن ، شيخ پارهاى از فرايض و كلماتى چند از صحف 11 بر وى بياموخت و به او گفت : نام تو چيست ؟ گفت : نام من غريب است . شيخ گفت : قصد كجا دارى ؟ غريب ، ماجراى خود را سر تا پا بيان كرد تا اينكه بحديث غول كوهى برسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بحديث غول كوهى برسيد . شيخ به او گفت : مگر تو ديوانهاى كه تنها بسوى غول كوهى همىروى ؟ غريب گفت : دويست سوار دلير با منست . شيخ گفت : اى غريب ، اگر ده هزار سوار با تو باشند ، بر او چيره نتوانى شد . كه او غول است و گوشت آدميان همىخورد و از اولاد حام است كه