مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

114

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قرار گرفت . غريب نيز در خيمهء خويش قرار گرفت و جوانان قبيله برو جمع شدند و خرد و بزرگ برو تحيت ميگفتند . چون مرداس ، غريب را ديد كه جوانان برو گرد آمده‌اند ، بيش از پيش با او دشمن گشت و كينهء او را در دل گرفت و روى بعشيرت خود كرده ، بايشان گفت : كينهء غريب در دل من افزون گشت و از جمع آمدن اين جوانان برو اندوهگين شدم . كه فردا او بقهر و غلبه ، مهديه را از من خواهد گرفت . مشيرى به او گفت : اى امير ، از او چيزى بخواه كه به دادن آن قدرت نداشته باشد . مرداس را تدبير او پسند افتاد و آن شب ، فرحناك بخفت . چون روز برآمد ، در مرتبت خويش بنشست و وجوه عرب برو گرد آمدند . و غريب نيز با جوانان بيامد . در پيش او زمين بوسه داد و امير مرداس ، انبساط آشكار كرد و برپاى خاسته ، او را در پهلوى خويش بنشاند . غريب گفت : اى عم ، وعدهء خود را وفا كن . امير مرداس گفت : مهديه جز تو كسى را نشايد . و لكن تو بضاعتى ندارى و ترا مال نيست . غريب گفت : اى عم ، هرچه خواهى طلب كن تا ببزرگان قبايل و پادشاهان شهرها غارت زنم و چندان مال از بهر تو بياورم كه در شمار نگنجد . امير مرداس گفت : اى فرزند ، من بجميع اصنام سوگند ياد كرده‌ام كه مهديه را ندهم مگر به كسى كه انتقام از دشمنان من بكشد و ننگ از من بردارد . غريب گفت : اى عم ، بگو كه كدام پادشاه ، ترا دشمنست ؟ تا تخت او بشكنم و او را اسير كنم . امير مرداس گفت : اى فرزند ، مرا پسرى بود دلير . با يكصد تن سوار گشته ، بنخجيرگاه شد و از آبادانى دور گشته ، بوادى ازهار و قصر حام بن شيث بن شداد 9 رسيدند . در آن مكان ، مردى بود سياه كه هفتاد ذراع بلندى او بود كه درختان بزرگ را از زمين برمىكند و با آن جنگ مىنمود . چون پسرم به آن وادى برسيد ، آن سياه ستمكار ، او را و سواران او را هلاك كرد و جز سه تن سالم نماند . كه بازگشته ، مرا از حادثه آگاه كردند . دليران جمع آورده ، بجنگ او بشتافتم . برو دست نيافتم و چون پسر نتوانستم گرفت ، پس از آن عهد كردم كه دختر خود را تزويج نكنم مگر به كسى كه خون پسر من