مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

107

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين خواب دلالت مىكند بر اين‌كه از پدر تو مولودى هست كه آشكار خواهد شد و ميان تو و او عداوت پديد خواهد آمد . تو از او برحذر باش . عجيب چون سخن معبران بشنيد ، گفت : مرا برادرى نيست كه من ازو هراس كنم . اين تعبير ، خطاى محض است . معبران گفتند : نگفتيم ملك را ، جز آن‌كه دانستيم . پس ملك ايشان را بيازرد و از درگاه براند . و خود برخاسته ، بقصر پدر آمد و همسران پدر را آزمون كرده ، كنيزى را آبستن يافت كه هفت ماه برو گذشته بود . درحال ، دو تن غلام از غلامان خود خواسته ، بايشان گفت : اين كنيز را بگيريد و او را ببيشه برده ، او را سر ببريد . غلامكان ، كنيز را بگرفتند و روزى چند برفتند تا از شهر دور شدند و او را ببيشه‌اى كه درختان بسيار در آنجا بود ، بردند . ناگاه گروهى از زنگيان پديد آمدند . شمشيرها كشيده ، بر ايشان حمله كردند . آن دو غلام را بكشتند و كنيز در بيشه تنها ماند . از ميوه‌هاى آنجا مىخورد و از چشمه‌هاى آنجا مىآشاميد تا اينكه پسرى خوبروى بزاد . و او را بسبب غربتش ، غريب ناميد و ناف او را ببريد و در جامه‌اى از جامه‌هاى خود فروپيچيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيزك با خاطر ناشاد در بيشه بسرميبرد و پسر خود را شير ميداد كه ناگاه سوارى پديد شد كه جمعى پيادگان با او بودند و سگان شكارى و يوزها همراه داشتند . چون ايشان ببيشه درآمدند ، كنيزكى را ديدند كه پسرى در كنار دارد . با او گفتند : از انسيانى يا از جنيان ؟ كنيز گفت : اى بزرگان عرب ، از انسيانم . پس ايشان امير خويشتن را از كنيز آگاه كردند . و نام او امير مرداس بود و بزرگى بنى قحطان 7 داشت . با پانصد تن از شجاعان قبيله و عم‌زادگان بنخجير آمده بود كه بكنيزك برسيدند . كنيزك ، حكايت خود را آغاز