مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

108

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تا انجام حديث كرد . امير از كار او در عجب شد و او را گرفته ، بازگشتند . چون بنى قحطان رسيدند ، امير مرداس ، كنيزك را در مكانى جداگانه جاى داد و پنج تن كنيزكان بخدمتگذارى او بگماشت و او را بسى دوست داشت . تا اينكه با او ازدواج كرد و كنيز آبستن شد . چون مدت آبستنى بسر رسيد ، پسر قمر منظرى بزاد . و او را سهيم الليل نام نهاده ، بدايگان سپردند . با برادر خود ، غريب تربيت يافته ، بزرگ شد . امير مرداس ، ايشان را بدانشمندى سپرد كه علم و ادب به ايشان بياموزد . پس از آن بشجاعان عرب سپرد كه فنون سوارى بايشان بياموزند . هنوز پانزده ساله نبودند كه همه كارها ياد گرفتند و بشجاعان قبيله‌ها برترى جستند و هر يكى به هزار سوار حمله ميكرد . و مرداس ، دشمنان بسيار داشت . و در همسايگى او اميرى بود حسان بن ثابتش ميگفتند كه با مرداس ، صداقتى داشت . و او را دخترى بود كه به يكى از بزرگان قبيله تزويج كرده ، امير مرداس را بضيافت خوانده بود . امير دعوت او را اجابت كرده ، پانصد سوار با خود برد و چهارصد سوار دلير از بهر پاس حريم خود برجاى گذاشت . رفتند تا بحسان برسيدند . حسان او را استقبال كرده ، به منزل برد و در برترين مقامى بنشاند و بزرگان و سواران قبايل نيز بيامدند . امير حسان از بهر ايشان وليمه‌ها داد تا اين‌كه ايام عيش بنهايت رسيد . عربهاى قبايل به منزل‌هاى خويشتن بازگشتند . امير مرداس چون بازگشت و بقبيلهء خود برسيد ، دو تن كشته در آنجا يافت كه پرندگان بر ايشان گرد آمده بودند . دلش لرزيدن گفت . چون داخل قبيله شد ، غريب را ملاقات كرد كه با اسلحه و زره ايستاده بود . امير مرداس گفت : اى غريب ، اين چه حالتست ؟ غريب گفت : حمل بن ماجد با پانصد دلير از قوم خود بر ما هجوم آورد . و سبب اين بوده است كه امير مرداس ، دخترى داشت مهديه نام كه هيچ ديده نيكوتر از او نديده . حمل بن ماجد ، بزرگ بنى تيهان 8 چون آوازهء حسن او بشنيد ، با پانصد دلير سوار گشته ، بسوى مرداس آمد و دختر او را خواستگارى