مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
106
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هر سوى ، شكايت او را پيش پدر بردند . پدرش بپنج تن از غلامان فرمود كه او را بگيرند . غلامان برو گرد آمده ، او را بگرفتند و بازوان او را بسته ، بفرمان ملك در مكانى بزندانش كردند . يك شبانروز در زندان بود . آنگاه اميران نزد ملك شدند و زمين بوسه دادند و شفاعت عجيب كردند . ملك او را رها كرد . عجيب ده روز صبر كرد . پس از آن شبى بر پدر داخل شد و او خفته بود . تيغ بركشيده ، سر او را از تن جدا كرد . چون روز برآمد ، عجيب بكرسى برنشست و مردان خود را فرمود كه پولادپوش گشته ، در پيش او بايستند و شمشيرهاى برهنه در كف گيرند . پس چون اميران درآمدند ، ملك را كشته يافتند و پسر او را ديدند كه بر كرسى مملكت قرار گرفته . عقولشان حيران شد . عجيب بايشان گفت : اى قوم ، ديديد كه سلطان شما را چه روى داده . هركس كه مخالفت من كند ، با او چنان كنم كه با ملك كردهام . اميران ازو هراس كردند و به او گفتند : تو پادشاه و پادشاهزادهء مائى . و در پيشگاه او زمين بوسه دادند و او را ثنا گفتند . عجيب از اطاعت ايشان فرحناك شده ، فرمود درهاى خزاين بگشودند و خواستهء بىشمار و خلعتى فاخر بديشان داد . ايشان ميان بطاعت بستند . عجيب ، خلعتها بمشايخ عرب فرستاد و بلاد را به تصرف آورد . و عباد ، طاعت او واجب شمردند . مدت پنج ماه بحكمرانى بنشست . پس از آن خوابى ديد كه هراسان از خواب بيدار شد و ديگر خوابش نبرد . چون بامداد شد ، برگاه سلطنت قرار گرفت . لشگريان بار يافتند . پس از آن ملك ، معبران و منجمان را بخواست و بايشان گفت : دوش در خواب ديدم كه پدرم پيش من ايستاده و چيزى مثل زنبور از سر او بيرون آمد و بزرگ همىشد تا به مقدار يكى از درندگان گرديد . و او را چنگالها بود مانند خنجر . من ازو بيم كردم و مبهوت ماندم . ناگاه روى به من آورده ، چنگال به من زد و شكم من بدريد . درحال ، من از خواب ، هراسان بيدار شدم . خواب مرا تعبير كنيد . معبران به يكديگر نظاره كردند و در رد جواب بفكرت اندر ماندند و به او گفتند : اى ملك ،