مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
105
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رسيده بود . حكايت عجيب و غريب و نيز اى ملك ، بما رسيده است كه : در زمان گذشته ، ملكى بود بزرگوار كه ملك گندم نان داشت . و آن پادشاهى دلير و كهنسال بود و در حالت پيرى ، خداى تعالى ، او را پسرى عطا فرمود . و آن پسر را بسبب زيادتى حسن و جمال ، عجيب نام گذاشت . و او را بدايگان بسپردند تا اينكه نشوونما كرد و بهفت سالگى برسيد . پدرش از براى او دانشمندى از اهل مملكت بگماشت . دانشمند ، شريعت و آئين خويشتن در مدت سه سال به دو بياموخت تا آنكه در آئين دين ، ماهر شد . با عالمان ، مناظره ميكرد و با حكيمان ، مجالست مىنمود . پس از آن فنون سوارى به او بياموخت تا اينكه سوارى شد دلير . و او را سال از ده فزون نگشته بود كه در همه كارها باهل زمان خود برترى يافت و فنون جنگ بشناخت . و هرگاه كه از بهر صيد سوار ميشد ، هزار سوار دلير با خود ميبرد . قبيلهها غارت مىكرد و راه قافلهگان ميزد و دختران ملوك را باسيرى ميآورد تا اينكه از