مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

101

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

را باخبر كنم كه آن دختر ، دختر ملك است . و با او همه روزه سخن گويم ، چنانچه او نداند كه تو ازين كار آگاهى . تا اينكه او دختر تو را خواستگارى كند . چون تو دختر به دو تزويج كنى ، در ميان شما بيگانگى نماند و تو ازو ايمن باشى و اگر او بميرد ، تو او را وارث شوى . ملك گفت : اى وزير ، راست گفتى . آنگاه ضيافتى ساخته ، جوذر را مهمان خواست . جوذر بسراى سلطان درآمد و آن روز را با انس تمام بحديث بنشستند . و ملك ، زن خود را سپرده بود كه دختر را بيارايد و از در مجلس بگذراند . زن نيز چنان كرد كه ملك سپرده بود . چون جوذر را بر وى نظر افتاد ، رگهاى او سست شد و عشقش سخت گشت و رنگش بپريد . وزير گفت : اى خواجه ، چونست كه ترا دگرگون همىبينم ؟ جوذر گفت : كه برگذشت كه بوى عبير ميآيد * كه ميرود كه چنين دل‌پذير ميآيد اى وزير ، اين دخترك كه بود كه هوش از من ببرد و عقل از من بربود ؟ وزير گفت : اين دختر شمس الدوله است . اگر ترا پسند افتاد ، من بملك سخن گويم تا او را به تو تزويج كند . جوذر گفت : اى وزير ، بملك سخن بگو . بجان خودم سوگند كه ترا هرچه خواهى ، بدهم و ملك نيز هرآنچه در مهر دختر بخواهد ، مضايقت نكنم تا ما را دوستى و پيوند ، استوار گردد . وزير به او گفت : خاطر آسوده دار كه مقصود دست دهد . پس از آن وزير بملك حكايت بازگفت و او را آگاه كرد كه : در مهر دختر ، هرچه از جوذر بخواهى ، مضايقت نكند . ملك گفت : مهر دختر به من رسيده و دختر از كنيزكان اوست . من دختر را به دو تزويج ميكنم . اگر او بپذيرد ، احسان به من كرده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گفت : اگر او بپذيرد ، احسان كرده است . پس آن شب