مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
290
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دلباختهء منست و همسرى من همىجويد و من او را تمكين ندادهام و به او گفتم چون گوهر و خداوند گوهر را بياورى ، با تو ازدواج كنم . و من او را صد بدرهء زر بدادم . در هيئت بازرگانش بفرستادم . و چون ترا پس از كشتن آن چهل تن خواستند بكشند ، من عجوزى را بسوى تو فرستادم كه ترا خلاص كرد . علاء الدين گفت : خدا ترا پاداشهاى نيكو دهاد . پس از آن ، حسن مريم در دست علاء الدين ، اسلام خود را تازه كرد . چون علاء الدين دانست كه سخن او راست است ، به او گفت : مرا از خاصيت اين گوهر آگاه گردان و بگو كه اين گوهر از كجاست ؟ حسن مريم گفت : اين گوهر از گنجى است ، طلسم . و او پنج خاصيت دارد كه در وقت حاجت ، ما را سود بخشد و جدّه من ، مادر پدرم سحر ميدانست . حل رموز ميكرد و آنچه در گنجها بود ، بدست مياورد . و همين گوهر را از گنجى بربود . پس چون بزرگ شدم و چهارده ساله گشتم ، انجيل و كتابهاى ديگر بخواندم . نام مبارك محمد صلى اللّه عليه و آله در چهار كتاب تورية و انجيل و زبور و فرقان بديدم و او را ايمان بياوردم . و با خود تحقيق كردم كه جز خدا پروردگارى نيست و دانستم كه آفرينندهء خلق ، جز دين اسلام ، دينى خوش ندارد . و جدهء من چون رنجور شد ، اين گوهر به من داد و پنج خاصيت آن را به من بياموخت . و جدهء من پيش از آنكه بميرد ، پدرم به او گفت كه : تخت رمل از براى من بزن و انجام كار مرا نظر كن . جدهء من به او گفت : در دست اسيرى كه از اسكندريهاش آورده باشند ، كشته خواهى شد . پس پدر من سوگند ياد كرد كه هراسيرى كه از اسكندريه بياورند ، هلاكش سازد و قبطان را حكم كرد كه بكشتىهاى مسلمانان هجومآورد و در هركشتى كه از اسكندريه ، كسى باشد ، او را بكشد و يا پيش پدر من بياورد . پس قبطان بفرمان پدر ، مسلمانان را همىآورد و بسا مسلمانان كه تا امروز كشته شدهاند . پس از آن كه جدهء من بمرد ، من از بهر خويش ، تخت رمل بزدم و در دل بگرفتم كه آيا بكه تزويج خواهم شد ؟ آنگاه از براى من پديد شد كه شوهر من نخواهد بود ، مگر شخصى كه علاء الدين ابى الشاماتش نامند . ازين كار در شگفت ماندم و شكيبائى