مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

291

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پيش گرفتم تا با تو جمع آمدم . پس حسن مريم ، خود را بعلاء الدين تزويج كرد و علاء الدين به او گفت : قصد من اينست كه به وطن خود بازروم . حسن مريم گفت : چون ترا راى چنين است ، برخيز با من بيا . پس علاء الدين را با خود برده ، در قصر خود پنهان داشت و خود نزد پدر درآمد . پدرش به او گفت : اى دختر ، من امروز بسى دل گرفته‌ام . با من بنشين . حسن مريم با او بنشست . ملك شربت بخواست و حسن مريم ، قدح پر كرده ، بنگ در قدح كرده ، قدح به دو داد . چون قدح بنوشيد ، از هستى بيرون شد . آنگاه حسن مريم نزد علاء الدين آمده ، او را از آن مكان كه بود ، بدرآورد و به او گفت : دشمن تو و دشمن خدا بى خود افتاد و من او را بنگش داده‌ام . اكنون هرآنچه خواهى ، به او بكن . پس علاء الدين بنزد او برآمد و او را بنگ خورده و بى خود يافت . پس بازوان او را سخت ببست و قيد برو بنهاد و پس از آن ، ضد بنگ به او خورانيد . او را به هوش آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، علاء الدين ، ملك را به هوش آورد . ملك ديد كه علاء الدين بر سينهء او نشسته و دخترش ، حسن مريم نيز آنجاست . با دخترش گفت : اى دختر ، آيا با من چنين كارها ميكنى ؟ حسن مريم به او گفت : اگر من دختر تو هستم ، تو نيز مسلمان شو . كه من مسلمان گشته‌ام و حق بر من آشكار شد و من بر حق هستم و از باطل دورى گزيده‌ام . اگر تو نيز اسلام قبول كنى ، ترا دوست و گرامى دارم . و گرنه ترا بكشم . پس علاء الدين نيز ملك را پند گفت . ملك پند نپذيرفت و باسلام گردن ننهاد . علاء الدين خنجر كشيد و سر او را ببريد و در ورقهء ماجرى را بنوشت و ورقه بسينهء ملك بينداخت . آنگاه چيزهاى سبك‌وزن و گران‌قيمت برداشته ، از قصر بدرآمدند و رو بكنيسه آوردند .