مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

286

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پخته برو بريز و هريك كاسه بنزد راهبان ببر . پس علاء الدين به او گفت : مرا پيش ملك بازگردان تا مرا بكشد . كه كشته شدن از براى من آسان‌تر از اين‌همه خدمتست . عجوز گفت : اگر نه اين خدمتها بجا آورى ، ترا بگذارم ملك بكشد . پس علاء الدين ، ملول و محزون بنشست . و در كنيسه ، ده تن نابينا بودند كه بر پاى خاستن نميتوانستند . يكى از ايشان بعلاء الدين گفت : قصريه بياور . علاء الدين ، قصريه بياورد . پس آن نابينا برو پليدى كرده ، گفت : غايط را دور بينداز . علاء الدين چنان كرد كه نابينا گفته بود . نابينا به او گفت : آفرين بر تو اى خادم كنيسه . پس در آن هنگام ، عجوز درآمد و بعلاء الدين گفت : چرا خدمت بجا نياوردى ؟ علاء الدين گفت : چند دست دارم كه اين‌همه خدمت توانم بجا آورد ؟ عجوز گفت : اى مجنون ، من ترا نياوردم مگر از براى خدمت . پس از آن عجوز ، به او گفت : اى فرزند ، اين قضيب را بگير و در كنار راه بايست و چون والى اين شهر بيايد ، به او بگو كه ترا از براى خدمت كنيسه ميخواهم . او ترا مخالفت نكند . آنگاه گندم به دو سپار كه پاك كرده ، آردش كند و خمير ساخته بپزد . اگر كس را از براى خدمت كنيسه بخوانى ، او ترا مخالفت كند ، او را بزن و باك مدار . پس علاء الدين بدانسان كرد كه عجوز سپرد . تا هفده سال ، پيوسته خورد و بزرگ به خدمت كنيسه بازميداشت .