مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

287

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

روزى بكنيسه اندر تشنه بود كه عجوز درآمد و به او گفت كه : بيرون كنيسه رو . علاء الدين گفت : بكجا روم ؟ عجوز گفت : يك امشب را در بيرون بروز آر . علاء الدين گفت : از بهرچه بايدم بيرون رفت ؟ عجوز گفت : حسن مريم ، دختر ملك يوحنا ، ملك اين شهر ، قصد زيارت كنيسه كرده . درين جايگاه ، كس نبايد بنشيند . پس علاء الدين برخاسته ، چنان بنمود كه بخارج كنيسه ميرود . و لكن با خود گفت كه : از كنيسه بيرون نروم تا دختر ملك را ببينم و بدانم كه او نيز چون زنان ماست يا بهتر از ايشانست ؟ پس در جائى كه از منظرهء آنجا بكنيسه نگريستى ، پنهان شد و بكنيسه نظاره ميكرد . ناگاه ديد كه دختر ملك درآمد . او را نظاره كرده ، ديد كه چون بدر است كه از زير ابر درآيد و دخترى با او همراهست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، به دختر ملك نظاره كرد . ديد كه دخترى با اوست و او بدان دختر ، زبيده خطاب مىكند . پس علاء الدين بدان دختر ، نيك نظر كرد . ديد كه زن خود ، زبيده عوديه است كه مرده بود . پس از آن ، دختر ملك به زبيده گفت : برخيز و از براى من زمزمهء عود ساز كن . زبيده به او گفت : تا تو مرا به مقصود نرسانى و وعدهء خود را وفا نكنى ، من عود نخواهم نواخت . دختر ملك گفت : كدام وعده با تو كرده‌ام ؟ زبيده گفت : تو با من وعده كردهء كه مرا بوصل شوهر خود ، علاء الدين ابى الشامات برسانى . دختر ملك گفت : بشارت باد ترا كه با شوهر خود جمع آمدهء . زبيده گفت : كجاست شوهر من ؟ دختر ملك گفت : در همين كنيسه است و سخن گفتن ما را ميشنود . پس زبيده ، عود بدست گرفته ، مكان را بنشاط و سنگ را برقص درآورد . چون علاء الدين اين را بشنيد ، وجد و شوقش افزون گشت و از جائى كه