مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
283
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شد و گفت : ظاهرا همان شخص كه بر دارش كشيدهاند ، او كشندهء پدر تو علاء الدين بود . و لكن بروان پدرانم سوگند ، هركس مرا بزندگى علاء الدين بشارت دهد ، من خواهشهاى او را روا كنم و هرچه مال خواهد ، او را ببخشم . پس احمد دنف پيشآمده ، زمين آستان ببوسيد و گفت : اى خليفه ، مرا امان ده . گفت : امان دادم . احمد گفت : بشارت باد ترا كه علاء الدين امين در قيد حياتست . خليفه گفت : چه ميگوئى ؟ احمد گفت : بحقوق خليفه سوگند كه راست همىگويم و من ديگرى را كه مستوجب كشتن بود ، به او فدا كردم و او را باسكندريه رساندم و از براى او دكانى بگشودم . پس خليفه گفت : از تو مىخواهم كه او را بياورى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه باحمد دنف گفت : هميخواهم كه او را بياورى . و فرمود ده هزار دينار باحمد دادند . پس احمد باسكندريه روان شد . اصلان را كار بدينجا رسيد . و اما علاء الدين چون در اسكندريه بدكان بنشست ، تمامت آنچه به دكان اندر بود ، بمرور ايام بفروخت و در دكان ، جز اندك مال و انبانى بر جاى نماند . پس علاء الدين ، انبان گرفته ، او را برفشاند و گوهرى ببزرگى بيضه كبوتر در رشتهء زرين از انبان بيفتاد . و آن گوهر ، پنج روى داشت و در هرروى او نامها و طلسمها بخطى چون پاى مور نقش شده بود . علاء الدين هرپنج روى گوهر را دست بماليد . هيچكس ، او را جواب نگفت . آنگاه با خود گفت : شايد اين گوهر نيز از براى بيع باشد . پس او را از دكان بياويخت . ناگاه مردى كوتاه بالا از آنجا درميگذشت . چشمش بگوهر بيفتاد . پيشآمده ، در دكهء علاء الدين بنشست و بعلاء الدين گفت : يا سيدى ، اين گوهر فروختنى است يا نه ؟ علاء الدين گفت :