مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
284
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنچه مرا بدكان اندر است ، از براى بيع است . قنصل گفت : اين گوهر را بهشتاد هزار دينار به من به فروش . علاء الدين گفت : خدا بركت دهاد . قنصل گفت : آيا به صد هزار دينار ميفروشى ؟ گفت : بفروشم . قيمت بشمار . قنصل گفت : من قيمت اين را با خود نتوانم آورد . كه در اسكندريه ، دزدان و حراميان هستند . اگر تو با من بكشتى درآئى ، در آنجا قيمت گوهر بدهم و علاوه بر آن طاقه شال كشمير و پنجاه گز اطلس و حرير و بقچه و قطيفهء يمانى ، ترا دهم . پس علاء الدين برخاسته ، دكان را پس از آنكه گوهر بقنصل داد ، در بست و كليد دكان بهمسايه سپرده ، به او گفت : اينها در نزد تو امانت است تا من با اين قنصل بكشتى رفته ، قيمت گوهر بياورم . و اگر آمدن من دير كشد و احمد دنف ، سرهنگ ميمنهء خليفه كه مرا بدين شهر آورده ، بازآيد ، تو كليدها به دو بسپار و او را از اين ماجراى آگاه كن . پس علاء الدين با قنصل هميرفتند . بكشتى درآمدند . قنصل ، كرسى از براى علاء الدين گذاشته ، او را بكرسى بنشاند و بآوردن مال بفرمود . پس قيمت گوهر بشمرد و آن متاعها كه وعده كرده بود ، بدادش . آنگاه به علاء الدين گفت : يا سيدى ، دل مرا به خوردن لقمهء نان و يا نوشيدن جرعهء آب بدست آور . علاء الدين گفت : اگر آب باشد ، بنوشم . قنصل آبى خواست كه درو بنگ كرده بودند . علاء الدين آب بنوشيده ، در حال ، بى خود افتاد . پس كرسيها برداشته ، بادبان برافراشتند و باد بايشان همىوزيد تا بميان دريا برسيدند . آنگاه علاء الدين را به هوش آوردند . چون چشم بگشود ، گفت : من بكجا هستم ؟ قنصل گفت : تو بستهء بند منى . علاء الدين گفت : ترا مشغله چيست و اين كار از بهرچه كرده ؟ گفت : من قبطان هستم و قصد من اين است كه ترا بسرزمين خود ، سوغات ببرم . پس ايشان بگفتگو بودند كه كشتى ديگر رسيد كه چهل تن از بازرگانان در آنجا بودند . قبطان بكشتى ايشان بتاخته ، مال كشتى را غارت كرده ، بازرگانان را باسيرى بگرفتند و به شهر جنوه روان شدند . چون به شهر جنوه برسيدند ، قبطان بدر قصر بيامد . ناگاه دختركى كه دهانبند