مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
282
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خيانتكار بود . اصلان گفت : ايها الخليفه ، حاشا كه او خيانتكار باشد . چه خيانت ازو بر تو رفته ؟ خليفه گفت : متاعهاى مرا دزديده . اصلان گفت : اى خليفه زمان ، حاشا كه پدر من دزد باشد . و لكن اى خليفه ، وقتى كه متاعهاى ترا از خانه پدرم علاء الدين پديد آوردند ، آيا مصباح را نيز آوردند يا نه ؟ خليفه گفت : مصباح را نديدهام . اصلان گفت : من مصباح را در نزد احمد قماقم ديدهام و من مصباح را ازو خواهش . كردم به من نداد و گفت در سر اين مصباح ، جانها تلف شده و از براى من ، رنجورى حيظلم بظاظه را از عشق ياسمين بازگفت و خلاصى خود را از زندان و دزديدن متاعهاى خليفه را به من حكايت كرد . و تو اى خليفه ، خون پدر مرا از كشندهء او بگير . پس بگرفتن احمد قماقم بفرمود . احمد قماقم را بگرفتند . آنگاه خليفه ، احمد دنف ، سرهنگ ميمنه را بخواست . چون حاضر آمد ، خليفه به او گفت : احمد قماقم را تفتيش كن . پس دست بر جيب او گذاشته ، مصباح گوهرآويز را بدرآورد . پس خليفه فرمود او را بتازيانه بزدند تا اينكه اعتراف كرد كه متاعهاى خليفه را خود دزديده . خليفه به او گفت : اى پليدك و اى تخمهء ناپاك ، اين كارها از بهرچه كردى علاء الدين امين را چرا بكشتن دادى ؟ پس خليفه بگرفتن والى نيز فرمان داد . والى گفت : اى خليفه ، من بىگناه هستم و به حكم تو علاء الدين را كشتهام و از حقيقت اين كار آگاهى نداشتم . كه اين حيلت در ميانه عجوز و احمد قماقم و زن من بوده است . پس والى رو باصلان آورد ، پناه خواست . پس از آن خليفه بوالى گفت : مادر اصلان را كار بكجا رسيده ؟ والى گفت : او در نزد منست . خليفه گفت : زن خود را حكم كن كه لباس و زيور ياسمين به دو بپوشانند و مهر از خانهء علاء الدين برداشته ، مال او را باصلان بده . پس والى بنزد زن خود درآمد و حكم خليفه به او بگفت و جامه و زرّينها ياسمين را به دو بپوشانيد و مهر از خانهء علاء الدين برداشته ، كليدهاى خانه باصلان سپرد . پس از آن خليفه گفت : اى اصلان ، از من تمنائى بكن . اصلان گفت : تمناى من اينست كه مرا با پدر جمعآورى . خليفه چون اين سخن بشنيد ، گريان