مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

272

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بود . پس خليفه ، خواجه‌سرايان بدان مصباح و خاتم و دستار و بدله و سبحه برگماشته ، خود بقصر زبيده درآمد . و احمد قماقم صبر كرد تا اينكه شب از نيمه شب بگذشت و ستارهء سهيل سر برزد و همه‌كس بخفتند . آنگاه تيغ بركشيده ، كمند برداشت و رو بقصر خليفه آورد . كمند بحصار قصر بينداخت و به دو آويخته ، بفراز رفت . پس از آن با كمند فرود آمده ، در ايوان بگشود . خواجه‌سرايان ، خفته يافت و ايشان را بداروى بيهوشى ، بى خود كرد و بدله و سبحه و خاتم و دستار خليفه را با مصباح زرّين برداشته ، از همانجا كه بقصر درآمده بود ، بيرون رفته ، بسوى خانهء علاء الدين روان شد . مقارن همان اوقات ، ياسمين از علاء الدين باردار گشته بود . پس احمد قماقم از ديوار حصار بساحت خانهء علاء الدين فرود آمد و لوحى از فرش خانه بدرآورد و زمين آن را بركنده ، پارهء از آن چيزها كه از قصر خليفه آورده بود ، بدانجا بنهاد و پارهء با خود برداشت . پس از آن ، رخام بجاى خود برگردانيد و بدانسانش كرد كه بود . و از ديوار حصار بدرآمده ، با خود ميگفت : چون بطرب بنشينم ، همين مصباح را در پيش روى خود بگذارم . پس چون روز برآمد ، خليفه روى بايوان نهاد . خواجه‌سرايان را بى خود يافت . ايشان را به خود آورد . آنگاه نظر كرد . بدله و سبحه و خاتم و دستار و مصباح را بدانجا نديده ، در خشم شد و جامهء غضب بپوشيد و در ديوان بنشست . وزير پيش‌آمده ، آستان بوسه داد و گفت : ايها الخليفه ، چه روى داده ؟ خليفه ، حادثه بوزير بازگفت كه ناگاه والى درآمد و احمد قماقم در ركاب او بود . خليفه را در خشم يافت . چون خليفه را نظر بوالى افتاد ، گفت : اى امير خالد ، بغداد چگونه است ؟ والى گفت : الحمد للّه ، بامن و امان اندر است . خليفه گفت : دروغ همىگوئى . والى گفت : اى خليفه ، چه روى داده ؟ خليفه قصه با او بيان كرد و او را گفت كه : بر تو لازم كردم كه اين چيزها بياورى . والى گفت : اى خليفه ، كرم درخت از خود پديد آيد . بيگانگان قدرت آمدن بدينجا ندارند . خليفه فرمود كه : اگر اين چيزها نياورى ، ترا بكشم . والى گفت : پيش از آن‌كه كشته شوم ، من نيز