مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
273
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
احمد قماقم را بكشم . از آنكه حرامى را نتواند پديد آورد ، مگر امير دزدگيران . پس احمد قماقم ، آستان خليفه را بوسه داد و گفت : پديد آوردن اين دزد بعهدهء منست . و لكن خليفه ، دو تن از خادمان قاضى و دو تن از خادمان والى همراه من كند . از آنكه هركس كه اين كار كرده ، نه از والى بيم دارد و نه از خليفه بهراس اندر است . خليفه فرمود : با هركس كه خواهى ، همراه باش . ولى نخست جستجوى قصر من بكن . پس از آن خانهء وزير و خانهء رئيس ستين تفتيش كن . كه بجان خودم سوگند اين كار از هركس كه ظاهر شود ، ناچار او را بكشم ، اگرچه پسر من باشد . پس احمد قماقم فرمان از خليفه بگرفت كه بخانهها درآمده ، تفتيش كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، احمد قماقم فرمان از خليفه گرفت كه بخانها درآمده ، تفتيش كند . پس سه ميخ آهنين و سه ميخ فولادين بدست گرفته ، نخست قصر خليفه تفتيش كرد . پس از آن خانهء وزير جستجو نمود و بخانهاى حجاب و نواب نيز گذر كرد تا بخانهء علاء الدين ، رئيس ستين برسيدند . چون علاء الدين آواز ايشان بشنيد ، از نزد ياسمين برخاسته ، بدرآمد . والى را با كوكبه بديد و به او گفت : اى امير خالد ، چه خبر است ؟ والى تمامت حكايت به او بيان كرد . علاء الدين گفت : بخانهء من نيز درآئيد . والى گفت : اى خواجه ، تو امين هستى . چگونه گمان بد به تو توان برد ؟ جبرئيل مؤتمن و آنگاه دزد ؟ علاء الدين گفت : ناچار بايد خانهء من جستجو كنيد . پس قاضى و والى به خانه درآمدند و احمد قماقم پيش رفته ، بلوحهاى رخام كه به خانه گسترده بودند ، نظاره ميكرد تا بدان لوح برسيد كه چيزها را خود در زير خاك كرده بود . پس سيخ به رخام گذاشته ، بتوانائى تمام فروبرد . در حال ، رخام بشكست و از زير او چيزى بدرخشيد . احمد گفت : ما شاء اللّه . از