مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

271

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كردارهاى بد خود توبه كردهء يا نه ؟ گفت : اى خليفه ، بسوى خدا بازگشت كرده‌ام . خليفه فرمود آهنگر حاضر آوردند و قيد ازو برداشتند . آنگاه خليفه منصبى به دو داده ، خلعتش بخشود و او را بدرست راه رفتن بفرمود . پس احمد ، پاى خليفه را بوسيده ، از قصر بدرآمد و زمانى ازين بگذشت . روزى مادر احمد بنزد زن والى بيامد . زن والى به او گفت : حمد خداى را كه پسرت از زندان خلاص شد و اكنون به صحت و راحت اندر است . پس چرا تو به او نميگوئى كه درآوردن ياسمين براى پسر من تدبير كند ؟ مادر احمد گفت : به زودى بگويم . پس ، از نزد زن والى برخاسته ، پيش احمد بيامد . به احمد گفت : اى فرزند ، سبب خلاصى تو نبوده است ، مگر زن والى . و از تو ميخواهد كه در كشتن علاء الدين تدبيرى كرده ، كنيزك او ياسمين را از براى پسر والى ، حيظلم بظاظه بياورى . احمد با مادرش گفت : اين كاريست بس آسان . همين شب درين كار تدبير كنم . و آن شب غرّه ماه بود . خليفه را عادت اين بود كه شب غرّه هرماه را نزد زبيده . بروز ميآورد . و در وقت رفتن نزد زبيده بدله و خاتم و دستار خلافت را درآورده ، با سبحهء گهر در ايوان حكومت بفراز كرسى برمىنهاد . و خليفه را مصباحى بود زرّين كه سه گوهر گران با رشتهء زرّين از آن آويخته بودند و آن مصباح در نزد او بسى عزيز