مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
270
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : مرا پسرى است احمد قماقم السراقش گويند . و او بزندان اندر است و در قيد او نوشتهاند كه تا زمان مرگ در زندان مخلد بماند . پس تو اكنون برخيز و خويش را بياراى و جامهء نيكو در بر كن و با جبين گشاده نزد شوهر رو و بگو حاجتى دارم . با تو بگويد كه حاجت تو چيست . بگو تا بطلاق سوگند نخورى ، حاجت نگويم . چون سوگند بطلاق ياد كند ، به او بگو كه در زندان ، احمد ناميست . مادر مسكينهء دارد و مرا شفيع كرده كه از تو درخواهم تا در پيش خليفه ، شفاعتش كنى . كه خدا ترا پاداش نيكو دهاد . زن بعجوز گفت : سمعا و طاعة . پس چون والى بنزد جفت خود درآمد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون والى به خانه درآمد ، زن او سخنى را كه عجوز ياد داده بود ، به شوهر بگفت و او را بطلاق سوگند بداد . چون صبح شد ، والى بزندان درآمده ، باحمد گفت : آيا از كردار ناصواب خود توبه خواهى كرد ؟ احمد گفت : من بسوى خدا بازگشت كردهام و بدل و زبان همىگويم استغفر اللّه . پس والى ، او را از زندان بدرآورد ولى قيد اندر پاى داشت . و او را بقصر خليفه برد و در پيش روى خليفه ، آستان بوسه داد . خليفه گفت : اى امير خالد ، چه حاجت دارى ؟ پس امير خالد ، احمد قماقم را در قيد و زنجير ، پيش خليفه بداشت . خليفه گفت : اى قماقم ، تو تا اكنون زنده هستى ؟ احمد گفت : اى خليفه ، بدبختان را عمر دراز است . خليفه گفت : اى امير خالد ، او را از بهرچه بدينجا آوردهء ؟ خالد گفت : اى خليفه زمان ، او را مادريست پير و رنجور كه جز اين پسر در جهان هيچكس ندارد و اين غلامك را شفيع كرد خليفه ، قيد از پسر او بردارد و منصب امارت دزدگيران كه پيشتر داشت ، باز به دو بدهد . به شرط آنكه توبه كند و ديگر گرد اين گونه كردارها نگردد . خليفه باحمد قماقم گفت : آيا از