مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
265
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه با كنيزك خود ، قوة القلوب گفت : هميخواهم كه با سماع طربانگيز ، حزنواندوه از علاء الدين ببرى . پس كنيزك ، عود بگرفت و سنگ سخت را برقص درآورد . خليفه گفت : اى علاء الدين ، چه ميگوئى در آواز اين كنيزك ؟ علاء الدين گفت : زبيده را آواز از اين خوشتر بود و لكن اين در عود نواختن ، ذو فنون است . خليفه به او گفت : آيا اين كنيزك ، ترا خوش آمد ؟ علاء الدين گفت : آرى ، اى خليفه زمان ، مرا از او خوش آمد . خليفه گفت : بتربت نياكانم سوگند كه اين كنيزك را با خادمان و كنيزان او به تو بخشيدم . علاء الدين چنان گمان كرد كه خليفه ، مزاح همىكند . چون بامداد شد ، خليفه بنزد قوة القلوب بيامد و به او گفت : ترا بعلاء الدين بخشيدهام . قوة القلوب فرحناك شد . كه او را چون ديده ، دوست داشته بود . پس خليفه بفرمود كه قوة القلوب آنچه متاع دارد ، بخانهء علاء الدين برند . چون قوة القلوب بقصر علاء الدين برفت ، دو خواجهسراى را گفت كه هريك از ايشان به چپ و راست در قصر ، كرسى نهاده ، بنشيند و چون علاء الدين بيايد ، دست او را بوسيده ، به او بگويند كه خاتون ما قوة القلوب ، ترا همىخواهد . خليفه ، او را با كنيزكان به تو بخشيده . پس خواجهسرايان بدانسان كردند كه قوة القلوب فرمان داده بود . چون علاء الدين بازآمد ، دو خواجهسراى از خواجهسرايان خليفه بدر نشسته يافت . عجب آمدش و با خود گفت : شايد اين خانهء من نباشد . و گرنه بودن ايشان را سبب چيست ؟ پس چون خواجهسرايان ، علاء الدين را بديدند ، باستقبال او برخاستند . دست او را بوسيدند و گفتند كه : ما از مملوكان قوة القلوب هستيم و او ترا سلام داد و گفت كه خليفه ، او را با كنيزكان او به تو بخشيده و اكنون ترا همىخواهد . علاء الدين گفت : از من قوة القلوب را سلام داده ، بگوئيد كه تا تو در