مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
266
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين قصر هستى ، من بنزد تو نخواهم آمد . كه آنچه از خواجه باشد ، بر بنده حرام است . و بقوة القلوب بگوئيد كه او را نزد خليفه ، خرج يكروزه چه بود ؟ پس خواجهسرايان بسوى قوة القلوب رفتند و ماجرا به او گفتند . قوة القلوب در جواب گفت كه : صرف يكروزه من صد دينار است . پس علاء الدين ، همهروزه يكصد دينار از بهر قوة القلوب ميفرستاد تا اينكه روزى از روزها علاء الدين از ديوان ببريد . خليفه گفت : اى جعفر ، من قوة القلوب را بعلاء الدين ندادم ، مگر بسبب اينكه او از زن خود ، زبيدهء عوديه شكيبا شود و برو محزون نگردد . باز سبب بريدن علاء الدين از ديوان چيست ؟ جعفر گفت : اى خليفه ، راست گفتهاند كه : من لقى احبابه نسى اصحابه . يعنى هركه بدوستان رسد ، ياران را فراموش كند . خليفه گفت : شايد بريدن او از ما بعذرى باشد . ما را بايد كه بسوى او رويم . پس خليفه با وزير ، پنهانى بسوى علاء الدين رفتند . چون بنزد علاء الدين برسيدند ، علاء الدين ايشان را بشناخت . برخاسته ، در پيش روى خليفه ، زمين بوسه داد . و خليفه در جبين او اثر ملالت بديد . به او گفت : اى علاء الدين ، سبب حزن چيست ؟ مگر با قوة القلوب ازدواج نكردهاى ؟ گفت : ايها الخليفه ، آنچه خواجگان را شايد ، به بندگان حرام است . و من تاكنون نزد او نرفتهام . خليفه گفت : قوة القلوب را هميخواهم ببينم . پس خليفه برخاسته ، بنزد قوة القلوب رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه برخاسته ، بنزد قوة القلوب رفت . چون قوة القلوب ، خليفه را بديد ، برخاسته ، زمين بوسه داد . خليفه به او گفت : علاء الدين بنزد تو آمده يا نه ؟ گفت : لا و اللّه . ايها الخليفه ، من بطلب او فرستادم . ولى او نيامد . پس خليفه او را ببازگشتن دار الخلافه بفرمود و با علاء الدين گفت : از ما كناره مگير . پس از آن ، خليفه بدار الخلافه روى نهاد و علاء الدين آن شب را بروز