مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

264

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گرامى داشتن مردگان ، به خاك سپردن ايشان است . پس چون روز برآمد ، زبيده را به خاك سپردند . و علاء الدين ، پدر زبيده را عزا گفت و او نيز علاء الدين را بشكيبائى بفرمود . و اما علاء الدين ، جامهء ماتم و حزن پوشيده ، از ديوان ببريد و غمين و گريان بنشست . روزى خليفه با جعفر وزير برمكى گفت : اى وزير ، سبب بريدن علاء الدين از ديوان چيست ؟ وزير گفت : علاء الدين از بهر زن خود ، زبيده محزون است . خليفه باحضارش فرمان داد . چون حاضر آمد ، در جواب خليفه گفت : از بهر مرگ زبيده ، زن خود محزون هستم و سبب بريدن از ديوان همين است . خليفه گفت : اندوه از خود دور كن و حزن بيك سو بنه . كه آن‌كه مرده است ، بآمرزش اندر است و ترا حزن‌واندوه هرگز سود ندهد . علاء الدين گفت : حزن‌واندوه از من نرود ، مگر زمانى كه من بميرم و مرا در پهلوى او به خاك بسپارند . خليفه گفت : در نزد خدا هر تلف‌شدهء را عوضى هست و به هيچ حيلت از مرگ نتوان رستن . بهشتى بدى گيتى از رنگ‌وبوى * اگر مرگ و پيرى نبودى در اوى ز ما تا دم مرگ يك دَم رهست * اگر دم دراز است اگر كوته است چون خليفه او را عزا گفت ، بآمدن ديوان فرمانش داد . آنگاه برخاسته ، بدار الخلافه بازگشت . و علاء الدين آن شب را بروز آورد . چون روز برآمد ، سوار گشته ، بديوان برفت و در حضرت خليفه ، زمين بوسه داد . خليفه او را تحيت گفت و در منزلت و مقام خودش جاى داد . پس از انقضاى ديوان ، خليفه گفت : اى علاء الدين ، تو امشب مهمان منى . پس او را بسراى اندرآورد و كنيزكى را كه قوة القلوب نام داشت ، حاضر آورد و به او گفت : علاء الدين زنى داشت زبيدهء عوديه نام كه اندوه از علاء الدين هميبرد و سبب عيش او بود . اكنون زبيده وفات يافته . قصد من اينست كه از بهر علاء الدين عود بنوازى و بخوانى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .