مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

263

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، علاء الدين سوار گشته ، روى بديوان خليفه آورد و به عادت معهود در جاى خويشتن قرار گرفت . و همه‌روزه حال بدين منوال بود . كه روزى گويندهء بخليفه گفت كه : فلان نديم ، عمر بخليفه بداد . خدا دولت خليفه را پايدار كند . پس خليفه گفت : كجا است علاء الدين ابو الشامات ؟ علاء الدين در حضرت خليفه حاضر آمد . چون خليفه او را بديد ، خلعت به دو داده ، نديمش خواند و از براى او در هرماهى هزار دينار وظيفه نوشتند . پس علاء الدين در نزد خليفه بنديمى بسر ميبرد . اتفاقا روزى در نزد خليفه نشسته بود كه بزرگى از بزرگان دولت به حضرت حاضر شد و بخليفه گفت : رئيس ستيّن درگذشت . خدا خليفه را زنده بدارد . پس خليفه بعلاء الدين خلعت بداد و او را بمنصب رئيس ستين بنواخت . و رئيس ستين گذشته را زن و فرزند نبود . خليفه گفت : اى علاء الدين ، رئيس را به خاك بسپار و همهء مال او را به تصرف خويش بياور . چون ديوان منقضى شد ، سوار گشته ، در ركاب او احمد دنف با چهل تن از زيردستان خود كه سرهنگان ميمنه و ميسره خليفه بودند ، روان گشته و ديرگاهى بدينسان در خدمت خليفه بسر ميبردند . روزى از روزها علاء الدين از ديوان سوار گشته ، بسوى خانه بازگشت و احمد دنف و حسن شومان با تابعان خود به منزل بازگشتند . علاء الدين با زن خود ، زبيده عوديه بنشست و شمعها روشن كردند . پس از آن زبيده از بهر كارى ضرور برخاسته ، بيرون رفت و علاء الدين نشسته بود كه فريادى بلند بشنيد . در حال ، بسرعت برخاست كه خداوند فرياد بشناسد . ديد كه زن خود ، زبيدهء عوديه است كه بر زمين افتاده . چون دست بسينهء او بنهاد ، مرده‌اش يافت . و خانهء پدر زبيده در پهلوى خانهء علاء الدين بود . او نيز فرياد زبيده را بشنيد . با علاء الدين گفت : چه فرياد بود اينكه شنيدم ؟ علاء الدين گفت : تو بمان كه زبيده برفت . و لكن اى پدر ،