مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

262

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

علاء الدين گفت : سمعا و طاعة . پس از آن علاء الدين روز دوم ده طبق هديهاى قيمتى گرفته ، به حضرت خليفه حاضر آمد . و خليفه بكرسى نشسته بود كه علاء الدين از در درآمد و اين دو بيت برخواند : اسب طرب و عيش تو اى شاه بزين باد * جان و تن خصمان تو پيوسته حزين باد خورشيد زمينى و خداوند زمانى * از جور زمان دشمن تو زيرزمين باد پس خليفه ، او را مرحبا گفت . و علاء الدين گفت : اى خليفه ، هديه را قبول كرده و من اين ده طبق را با آنچه در آنهاست ، بسوى تو هديه آورده‌ام . پس خليفه هديه را قبول كرد و او را خلعت ببخشود و شاه بندر بازرگانانش كرد و در ديوان جايش بداد . و علاء الدين نشسته بود كه ناگاه پدرزنش درآمد . علاء الدين را ديد در جاى او نشسته و خلعت پوشيده . بخليفه گفت : يا ملك الزمان ، از بهر چه علاء الدين خلعت پوشيده ، در جاى من نشسته ؟ خليفه گفت : من او را شاه بندر بازرگانان كردم . نشنيدهء كه در مثل گفته‌اند : المناصب تقليد لا تخليد ؟ 19 اكنون تو معزول هستى . پدرزن علاء الدين گفت : او نيز از ماست . و اى خليفه ، كار نكو و بجا كردهء . بسى خوردسالان هستند كه بزرگ قبيله‌اند . پس از آن خليفه ، منشور نوشته ، بوالى بداد . و در ديوان ، ندا در دادند كه : علاء الدين شاه بندر بازرگانانست و او مسموع الكلمه و محفوظ الحرمه است و اكرام و احترام او بر همه‌كس فرض است . چون روز ديگر شد ، علاء الدين دكان از براى غلام بگشود و او را بربيع و شرا برنشاند و خود ، سوار گشته ، روى بديوان خليفه گذاشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .