مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
246
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
عكام گفت : آنچه خواهى كن . كه من ترا پند همىدهم . پس علاء الدين بفرود آوردن بارها بفرمود . خادمان بارها فرود آوردند و بيكجا جمع كردند و تا نيمهء شب در آن مكان بودند . آنگاه علاء الدين از براى دفع ضرورت درآمد . از دور ، چيزى ديد كه همىدرخشيد . گفت : اى قافلهسالار ، اين چيست كه درخشان است ؟ عكام تامل كرده ، نيكنظر بدان سوى انداخت . ديد كه سنان نيزهها و صفحهء شمشيرهاست كه درخشانند . ناگاه ديدند كه ايشان سواران عرب هستند و بزرگ ايشان ، شيخ عجلان است . چون عرب بديشان نزديك شدند و بارها بديدند ، يكديگر را آواز دادند كه : امشب شب غنيمت است . چون اين ندا به گوش ايشان بيامد ، كمال الدين عكام گفت : اى پستترين عرب ، عنان نگاه دار . پس شيخ عجلان با زوبين ، چنان بسينهء او زد كه از مهرهء پشتش بدرآمد و كشته بر در خيمه بيفتاد . سقّا گفت : اى پليدك ، چه كار كردى ؟ او را نيز بشمشير دو نيم كردند . و علاء الدين ايستاده ، بدين كارها نظر ميكرد . پس از آن عرب ، جولان ميكردند و حمله ميآوردند تا اينكه از آن قافله كه با علاء الدين بودند ، كس نگذاشتند و بارها باستران بار كرده ، برفتند . علاء الدين با خود گفت : ترا بكشتن نخواهد داد ، مگر اين جامه و استر . پس جامه از تن خويش كنده ، به پشت استر بينداخت و خود با يك پيراهن و شلوار بدر خيمه بايستاد . آنگاه ديد كه از خون كشتگان ، بركهء خونى بدانجا جمع آمده . خود را با پيراهن و شلوار بميان خون انداخته ، به خون بيالود و خود را مانند كشتگان كرد كه بخونآلوده باشند . علاء الدين را كار بدينگونه شد . و اما عجلان با زيردستان خود گفت : اى جماعت ، اين قافله از مصر همىآيند يا از بغداد بيرون شدهاند ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .