مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

247

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بدوى پرسيد كه : اين قافله از مصر همىآيند يا از بغداد بيرون گشته‌اند ؟ بپاسخ گفتند : از مصر همىآيند . پس بايشان گفت : بسوى كشتگان بازگرديد . مرا گمان اينست كه بزرگ اين قافله و خداوند اين مال نمرده است . پس بسوى كشتگان بازگشتند و كشتگان را با نيزه و شمشير ، دوباره همىزدند و جراحت ايشان افزون ميكردند تا اينكه بعلاء الدين برسيدند كه او خود را در ميان كشتگان ، چون كشته انداخته بود . به او گفتند : چون تو خويش مانند كشتگان كردهء ، ما نيز ترا پاك بكشيم تا اميد زنده شدن نماند . آنگاه بدوى زوبين بركشيد و خواست كه بسينهء علاء الدين بكوبد . همت از پاكان خواست . ناگاه دستى پديدار شد و زوبين از سينه او برگرداند و بسينهء كشتهء كه در پهلوى او افتاده بود ، برآمد . و بدوى را گمان اين شد كه طعنه او بعلاء الدين برآمد . آنگاه بارها براندند و برفتند . آنگاه علاء الدين از ميان كشتگان برخاسته ، بدوى بياران خود گفت : اى عرب ، من آواز پاى روندهء شنيدم . پس يكى از سواران بيرون آمد . علاء الدين را ديد كه همىدود . به او گفت : گريز ، ترا سودى ندهد . كه ما از پى تو هستيم . پس عرب ، اسب را از پى علاء الدين ، تند براند . و علاء الدين در پيش روى خود ، حوض آبى ديد كه در كنار او مصطبهء بود . بفراز مصطبه رفته ، بر پشت خوابيد و چنان نمود كه خفته است و گفت : يا جميل الستر ، استرنا . 17 ناگاه بدوى بپاى مصطبه برسيد و دست برد كه علاء الدين را بگيرد . بدوى فرياد زد و گفت : يا جماعة العرب ، مرا دريابيد كه عقربم بگزيد . پس از آن روى استر فرود آمد و يارانش برسيدند و دوباره بباره‌اش بنشانده ، به او گفتند : چه بر تو رسيده ؟ بايشان گفت : عقربم بگزيد . پس اثر قافله را گرفته ، برفتند . الغرض ، ايشان را كار بدينگونه شد . و اما علاء الدين در همان مصطبه بخفت . و اما محمود بلخى ببار كردن