مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
245
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنهادند و محمود بلخى ، چهار خانه به چهار شهر داشت : خانهء در مصر و خانهء در شام و يكى در حلب و ديگرى در بغداد بود . پس علاء الدين با محمود بلخى در كوه و صحرا همىرفتند تا اينكه بشام نزديك شدند . پس محمود بلخى غلام خود را نزد علاء الدين بفرستاد . غلام نزد علاء الدين بيامد . ديد كه علاء الدين تلاوت همىكند . غلام پيش رفته ، دست علاء الدين ببوسيد . گفت : خواجه ، ترا سلام مىرساند و از تو وعدهء مهمانى همىخواهد . علاء الدين گفت : تا بكمال الدين عكام كه مرا بجاى پدر است ، مشورت نكنم ، دعوت او را اجابت نتوانم كرد . پس علاء الدين با كمال الدين مشورت كرد . او گفت : مرو . پس از آن از شام سفر كرده ، بحلب برسيدند . محمود بلخى در آنجا نيز بزم ضيافت آراسته ، علاء الدين را دعوت كرد . علاء الدين با كمال الدين مشورت برد . او گفت : مرو . پس از حلب روان شدند و همىرفتند تا در ميان ايشان و بغداد ، يك منزل بيش نماند . محمود در آنجا نيز مجلس مهمانى فروچيده ، كس بطلب علاء الدين بفرستاد . علاء الدين با عكام باز نمود . عكام منعش كرده ، به او گفت : اين مردى است فاسق . هرگز با او مرافقت نكن و همراه او مشو . و لكن اى فرزند ، اگر ما از او جدا شويم ، بر جان خودمان از هلاك انديشناكم . از آنكه بارهاى ما در يك قافله است . علاء الدين گفت : اگر چنان باشد كه تو ميگوئى ، محال است كه با او مرافقت كنم . پس از آن علاء الدين متاعهاى خود را بار كرده ، با كسانى كه با او بودند ، در باديه فرود آمدند . كمال الدين عكام گفت : حال كه ترا راى چنين شد ، در اينجا فرود نيائيد و بدينسان كه هستيد ، برويد . ولى در رفتن بشتابيد كه شايد پيش از آنكه دروازهء شهر بغداد را ببندند ، بدانجا برسيم . كه دروازهء شهر را طلوع آفتاب بگشايند و غروب آفتاب ببندند . علاء الدين گفت : اى پدر ، من اين بضاعت از براى سود بدين شهر نياوردهام . بلكه قصد من تفرج بوده است . كمال الدين گفت : اى فرزند ، من از راهزنان عرب بر تو و بر مال تو بيم دارم . علاء الدين گفت : اى مرد ، تو فرمانبرى يا فرمانروا ؟ من ببغداد نخواهم رفت ، مگر هنگام بامداد كه بازرگانزادگان بغداد ، بضاعت مرا ببينند و مرا بشناسند .