مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
244
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پنجاه و هفت رفت ز تاريخ عمر من * شد سودمند مدت و ناسودمند ماند هرروز بر گمان و يقينم ز عمر خويش * دانم كه چند رفت و ندانم كه چند ماند عكام گفت : خدا اين پسر را از بهر تو نگاه دارد . پس از آن شاه بندر ، پسر خود را بعكام سپرده و گفت : اين ترا بجاى فرزند است . و صد دينار به دو داده ، گفت : اين صد دينار از براى زيردستان خود قسمت كن . آنگاه شاه بندر ، شصت استر بخريد و با علاء الدين گفت : اى فرزند ، اگرچه من با تو نيستم ، ولى اين مرد بجاى من ، ترا پدر است . هرچه بگويد ، بايد سخن او را بنيوشى . پس از آن استران و خادمان را به خانه آوردند . آن شب ختم گرفته ، سفره بدادند . چون بامداد شد ، شاه بندر شمس الدين ، پسر خود را ده هزار دينار زر نقد داده ، گفت : چون ببغداد اندر شوى ، اگر در متاع خود رواج بينى ، به فروش . و اگر متاع ، كاسد باشد ، از اين زرها خرج كن . پس بار بر استران بنهادند و همديگر را وداع كرده ، از شهر بدرآمدند . و محمود بلخى نيز به سفر بغداد آماده گشته ، بارها بيرون آورده بود . و شمس الدين پدر علاء الدين را هزار دينار در نزد محمود بلخى از تتمهء معاملت مانده بود . پس محمود پيش شاه بندر رفته ، او را وداع كرد . شمس الدين بمحمود گفت كه : هزار دينار طلب مرا بفرزندم علاء الدين بده . و علاء الدين را به او بسپرد و گفت : او ترا بجاى فرزند است . پس علاء الدين با محمود بلخى در يكجا جمع آمدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجاه و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، علاء الدين با محمود بلخى در يكجا جمع آمدند و محمود برخاسته ، طباخ علاء الدين را سپرد كه جداگانه چيز نپزد . پس محمود از براى علاء الدين و كسان او خوردنى و نوشيدنى حاضر آورد . پس از آنرو به راه