مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

241

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين دو مجلس يكى بهر پيران و يكى از بهر جوانان چيست ؟ شمس الدين گفت : اى فرزند ، جوانان از پيران شرم كنند و در پيش ايشان خوش نتوانند بود و بطرب نتوانند نشست . پس چون بازرگانان بيامدند ، شمس الدين ، مردان را استقبال كرده ، بمجلس ميبرد و علاء الدين ، پسران را پيش رفته ، بمجلس مينشاند . پس از آن طعام بياوردند . خوردنى بخوردند و نوشيدنى بنوشيدند و طرب نمودند . و در ميان ايشان بازرگانى بود كه او را محمود بلخى ميگفتند و او به ظاهر مسلمان و در باطن ، مجوس بود . او را بعلاء الدين نظر افتاده ، شيفتهء حسن و جمال او شد . پس از آن ، محمود برخاسته ، بمجلسى كه پسران بازرگانان بودند برفت . ايشان محمود بلخى را بديدند . بر پاى خاستند . اتفاقا علاء الدين از بهر كارى ضرور از مجلس بيرون رفت . محمود روى بپسران بازرگانان كرده ، بايشان گفت : اگر شما دل علاء الدين را به سفر كردن با من مايل كنيد ، هريك از شما را خلعتى گران‌بها مىبخشم . اين بگفت و از مجلس ايشان برخاسته ، بمجلس مردان درآمد . در آن حال ، علاء الدين درآمد و بازرگان‌زادگان بر پاى خاستند و او را در صدر جاى دادند . پس يكى از ايشان برفيق خود گفت : اى خواجه حسن ، بگو كه ترا سرمايه چند است و از كجا سرمايه فراهم آوردهء ؟ حسن به او گفت : چون من بزرگ شدم ، با پدرم گفتم از براى من بضاعت آور . پدرم گفت : اى فرزند ، من چيزى ندارم . برو از يكى وام بگير و به آن بيع و شرا كن . من پيش يكى از بازرگانان رفتم و هزار دينار وام گرفتم و به آن هزار دينار ، متاع خريده ، بشام سفر كردم . سود من يك بر دو شد . پس در آنجا متاع خريده ، از شام ببغداد سفر كردم و متاع بفروختم . يك بر دو سود كردم . و پيوسته مرا كار ، بيع و شرا و سفر كردن بشهرهاى دور بود تا اينكه سرمايهء من ده هزار دينار شد . و هريك از آن بازرگان‌زادگان با رفيق خود بدينسان سخنان مىگفت تا اينكه نوبت سخن بعلاء الدين افتاد . به او گفتند : اى خواجه ، تو چكار كردهء ؟ گفت : من بسردابه اندر پرورش يافته‌ام و هفتهء گذشته از آنجا بدرآمدم و اكنون بدكان