مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
242
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميروم و به خانه بازآيم . پس بازرگانزادگان به او گفتند كه : تو خانه نشستن عادت كردهء و لذّت سفر ندانستهء . و مردان را سفر ، ضرور است . علاء الدين بايشان گفت : مرا حاجت به سفر نيست و در جهان ، راحت ، عوض ندارد . پس يكى از ايشان گفت : او بماهيان همىماند كه اگر از آب دور شوند ، خواهند مرد . آنگاه بعلاء الدين گفتند : اى خواجه علاء الدين ، فرزندان بازرگانان ، جز سفر تجارت ، فخرى ندارند . پس علاء الدين از سخن ايشان در خشم شد و از نزد ايشان محزون و گريان بدرآمده ، بر استر سوار گشت و بسوى خانه برفت . مادر علاء الدين ، او را خشمناك و گريان يافت . به او گفت : اى فرزند ، سبب گريستن تو چيست ؟ علاء الدين به او گفت كه : فرزندان بازرگانان ، مرا سرزنش كردند و گفتند بازرگانزاده را فخرى بجز سفر كردن نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، علاء الدين بمادر خود گفت : گفتند كه بازرگانزادگان ، فخر ندارند جز اينكه سفر كرده ، مال كسب كنند . پس مادر علاء الدين به او گفت : اى فرزند ، آيا تو قصد سفر دارى ؟ علاء الدين گفت : آرى ، قصد سفر دارم . مادرش گفت : بكدام شهر سفر خواهى كرد ؟ گفت : بسوى بغداد همىخواهم بروم . كه در آنجا مردم ، يك بر دو سود برند . مادرش گفت : اى فرزند ، پدر تو بسى مال دارد و هرآنچه خواهى ، به تو بدهد و هرگاه او از براى تو بضاعت مهيا نكند ، من از مال خود ، ترا سرمايه دهم . علاء الدين گفت : بهترين احسانها اينست كه تعجيل در او كنند . اگر احسان خواهى كرد ، اكنون وقت احسان است . پس مادر علاء الدين ، خادمان بخواست و كسانى كه بار بستن را شناسائى داشتند ، حاضر آورد و بايشان فرمود ده بار متاع مناسب بغداد بار بستند . الغرض ، مادر علاء الدين را كار بدينگونه شد .