مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
240
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
فاتحه نخواندند . شاه بندر ، نقيب را آواز داد و به او گفت : از بهرچه بازرگانان ، خلاف عادت معهود كرده ، پيش نيامدند ؟ آنگاه نقيب بازار به نزد شاه بندرآمده ، از او دربارهء پسر جويا شد و به دو گفت : شايد كه اين پسر ، غلام تو و يا از پيوندان همسر تو باشد ؟ شاه بندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين پسر من است . نقيب گفت كه : ما بعمر خود از براى تو پسرى نديديم . شاه بندر گفت : وقتى كه تو معجون از بهر من بدادى ، مرا بيضه سخت شد و زن من آبستن گشته ، اين را بزاد . ولى از چشم بد به دو ترسيدم و او را در سردابه بپروردم و قصد من اين بود كه تا خط بعارض او ندمد ، از سردابهاش بيرون نياورم . ولى مادرش راضى نشد و از من درخواست كه از بهر او دكان بگشايم و بضاعت گذاشته ، بيع و شرايش بياموزم . پس نقيب بسوى بازرگانان رفته ، حقيقت حال بديشان معلوم كرد و همگى برخاسته ، با نقيب بسوى شاه بندر بيامدند و در پيش روى ايستاده ، فاتحهاش بخواندند و تهنيت پسر بدادند و به او گفتند : چون بينوايان ما را فرزندىزاده شود ، ناچار بزمى ترتيب داده ، همسران و پيوندان و بزرگان را ضيافت دهد . و تو بدينسان نكردهء . پس شاه بندر بايشان گفت : شما را بضيافت دعوت ميكنم . و لكن جمع آمدن در باغ خواهد بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شاه بندر ، ضيافت را وعده خواست و گفت : جمع آمدن در باغ خواهد بود . چون بامداد روز ديگر شد ، شاه بندر فرش بقصرى كه در باغ بود ، بفرستاد و اسباب طبخ از همه چيز مهيّا آورد و دو مجلس قرار داد . در يكى شمس الدين ميزبان بود و در يكى علاء الدين . و بعلاء الدين گفت : اى فرزند ، چون جوانان درآيند ، تو پيش رفته ، ايشان را بمجلس خويشتن بياور و چون پيران بيايند ، من ايشان را بمجلس آورده ، بنشانم . علاء الدين گفت : اى پدر ، سرّ