مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

229

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و چهل و ششم برآمد باقى حكايت قمر الزمان گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون امجد و اسعد ، حكايت را از بهرام بشنيدند ، بسيار تعجب كردند و آن شب را بروز آوردند . چون روز برآمد ، امجد و اسعد سوار گشته ، خواستند كه بنزد ملك روند . از حاجب جواز گرفته ، بنزد ملك درآمدند . ملك ايشان را گرامى بداشت . و بحديث نشسته بودند كه ناگاه از مردم شهر ، آواز فرياد و استغاثه بلند شد و حاجب ملك دررسيد و گفت : ملكى از ملوك با لشكر خود بخارج شهر نزول كردند و تيغ‌هاى آخته اندر كف دارند ولى قصد ايشان را ندانستم . پس ملك ، آنچه از حاجب شنيده بود ، بامجد و اسعد بازگفت . امجد گفت : من بيرون رفته ، خبر بازپرسم . پس امجد بخارج شهر ، بيرون شد . ملكى با لشكرى انبوه بدانجا يافت . چون ايشان امجد را ديدند ،