مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

230

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دانستند كه او رسول ملك است . او را در پيش سلطان حاضر آوردند . چون به پيشگاه رسيد ، زمين بوسه داد و ديد كه ملك آن لشكر ، زنى است نقاب‌پوش . پس ملك بامجد گفت : بدان كه مرا با شما كارى نيست مگر اينكه مملوكى از من بدين شهر آمده ، اگر او را در نزد شما يافتم ، بر شما باكى نيست . و اگر يافت نشود ، ميانهء ما و شما جنگ و جدال روى خواهد داد . از آن‌كه من نيامده‌ام ، مگر از براى آن مملوك . پس امجد گفت : اى ملكه ، آن مملوك را نام و نشان چيست ؟ ملكه گفت : نام او اسعد و مرا نام ، مرجانه است . و او را بهرام مجوس بقلعهء من بياورد و بفروختنش راضى نشد . من به زور ، غلامك را از او بگرفتم . پس از آن بهرام او را شب از نزد من بدزدى در برد . چون امجد اين را بشنيد ، دانست كه برادرش اسعد را همىخواهد . گفت : اى ملك جهان ، آن مملوك ، برادر من است . پس حكايت خود و برادر را بيان كرد و آنچه كه در غربت بديشان رفته بود ، همه را بازگفت و سبب بيرون آمدن از جزاير آبنوس به او بنمود . ملكه مرجانه را عجب آمد و از ديدار اسعد فرحناك شد و برادر او امجد را خلعت ببخشود . پس از آن امجد بنزد ملك بازگشته ، از ماجرا آگاهش كرد . و ملك با امجد و اسعد بديدار ملكه بيرون آمدند . چون بنزد ملكه برسيدند و هنوز قرار نگرفته بودند كه گردى برخاست و جهان را فروگرفت . پس از ساعتى گرد بنشست و لشكرى چون درياى موّاج پديد شد و روى به شهر آورده ، شهر را چون نگين انگشترى احاطه كردند و تيغ‌ها بركشيدند . پس امجد و اسعد گفتند : سبحان اللّه . اين لشكر چيست ؟ لا محاله اينها دشمنان هستند . اگر ما با ملكه در جنگ ايشان متفق نشويم ، هرآينه شهر از ما بگيرند و ما را بكشند و اكنون ما را گزيرى نيست ، جز اينكه نزديك رفته ، سبب حادثه معلوم كنيم . پس از آن امجد برخاسته ، بنزد ايشان رفت ، ديد كه لشكر ، لشكر جدّش ملك غيور ، پدر ملكه بدور است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .