مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

224

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه نعم ، كنيزك من است . حجاج او را بحيله گرفته ، بدينجا فرستاده است . گفت : هراس مكن . بر تو باك نيست . آنگاه بانگ بر كنيز خود بزد و گفت : به منزل نعم برو و او را به اينجا بياور . در موقعى كه كنيز بنزد نعم رفت ، عجوز دايه نيز در نزد نعم بود و به او مىگفت : خواجه‌ات بنزد تو رسيد يا نه ؟ نعم گفت : لا و اللّه . دايه گفت : شايد كه او بغلط ، مكان ترا گم كرده و به مكان ديگر رفته باشد . نعم گفت : سبحان اللّه . به هلاكت در افتاديم و از مرگ ما چيزى نمانده . پس دايه و نعم نشسته ، متفكر و حيران بودند كه ناگاه كنيز خواهر خليفه دررسيد . نعم را سلام كرد و به او گفت كه : خاتون ، ترا بضيافت همىخواهد . نعم گفت : سمعا و طاعة . دايه گفت : خواجهء تو اگر در نزد خواهر خليفه باشد ، پرده‌ها پاره خواهد شد . پس نعم در حال ، برخاسته ، بنزد خواهر خليفه درآمد . خواهر خليفه به او گفت : اينست خواجهء تو كه در نزد من نشسته . گويا بغلط در اين مكان آمده و بر تو و او خوف و بيم نيست . چون نعم اين سخن بشنيد ، مطمئن و آسوده گشت و بسوى نعمت برفت و نعمت نيز بر پاى خاست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نعمت چون كنيزك خود ، نعم را بديد ، هردو بى خود بيفتادند . چون به خود آمدند ، خواهر خليفه بايشان گفت : بنشينيد تا در اين حادثه كه روى داده ، تدبير خلاصى كنيم . ايشان بنشستند و گفتند : حكم از آن شماست . خواهر خليفه گفت : به خدا سوگند كه هرگز بد بشما نخواهد رسيد . پس از آن بكنيز خود گفت : طعام و شربت حاضر آور . چون حاضر آورد ، بخوردند و به سخن گفتن بنشستند . اندوه از ايشان بيك سو رفت . پس خواهر خليفه بنعمت گفت : آيا نعم را دوست ميدارى ؟ گفت : اى خاتون ، عشق او است كه مرا بدين