مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

225

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مهلكه انداخته و از جان خود درگذشته‌ام . پس از آن خواهر خليفه بنعم گفت : تو نيز خواجهء خود دوست دارى ؟ گفت : اى خاتون ، هواى او است كه تن مرا بدينسان گداخته و حالت من دگرگون كرده . خواهر خليفه گفت : به خدا سوگند شما را كه هردو عاشق يكديگر هستيد . خوشى نبيند آن‌كه از هم جدا كرده . و لكن پس از اين خوشدل باشيد و چشم شما روشن باد كه شما را ايام جدائى ، سپرى شد . پس ايشان فرحناك شدند و نعم ، عود بخواست . عود از براى او حاضر آوردند . عود بگرفت و تارهاى آن باصلاح درآورد و با نغمه‌هاى نشاطانگيز ، اين دو بيت برخواند : آن نه زلفست و بناگوش كه روز است و شب است * آن نه بالاى صنوبر كه درخت رطب است آن دهان نيست كه در وصف سخندان آيد * مگر اندر سخن آئى و بدانم كه لب است پس از آن نعم ، عود بخواجهء خود ، نعمت بداد و گفت : شعرى از براى ما بخوان . نعمت ، عود بگرفت و باصلاحش درآورد و با نغمه‌هاى طرب‌آميز ، اين دو بيت برخواند : آتش روى تو زين‌گونه كه در خلق گرفت * عجب از سوختگى نيست كه خامى عجب است آدمى نيست كه عاشق نشود فصل بهار * هرگياهى كه بنوروز نجنبد حطب است آنگاه نعم ، عود گرفته ، تارهاى او را محكم كرد و اين بيت بخواند : چمن حكايت اردىبهشت مىگويد * نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت پس از آن عود بنعمت بن ربيع بداد . نعمت ، عود گرفته ، تارهاى آن را