مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

213

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و سى و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه چون زن خود را از قصد كنيزك باخبر كرد ، زن خليفه به او گفت : خدا از فضل خود ، ترا بىبهره نگرداند . پس از آن خواهر خليفه بنزد كنيزك درآمد . چون او را بديد ، گفت : به خدا سوگند ، ترا مشترى ، مغبون نخواهد شد . اگرچه صد هزار دينار قيمت بدهد . پس كنيزك به او گفت : اى خوبروى ، اين قصر از آن كيست و اين شهر ، چه نام دارد ؟ خواهر خليفه گفت : نام اين شهر ، دمشق است و اين قصر ، قصر خليفه ، برادر من ، عبد الملك بن مروان است . پس از آن بكنيزك گفت : تو گويا اين را ندانستهء ؟ گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند كه من اينها ندانسته بودم . خواهر خليفه گفت : آن‌كه ترا فروخته و قيمت ترا گرفته ، ترا آگاه نكرد كه خليفه ترا خريده است ؟ چون نعم اين سخن بشنيد ، سرشك از ديده بريخت و با خود گفت : نيرنگ عجوز بر من تمام شد . پس از آن با خود گفت : اگر سخن بگويم ، كس باور نخواهد كرد . بهتر اينست كه خاموش شوم و صبر كنم . كه خدا را الطاف خفيه ، بسيار است . آنگاه از خجلت سر بر زمين افكنده ، گونه‌هايش سرخ شد . پس آن روز ، خواهر خليفه او را گذاشته ، برفت . و روز ديگر بنزد او بيامد و جامهء ديبا و قلّادهء گوهرنشان آورده ، به دو پوشانيد . پس خليفه بنزد او بيامد و در پهلوى او بنشست . خواهر خليفه به او گفت : به اين كنيزك نظاره كن كه چگونه در حسن و جمال بسر حد كمال است . پس خليفه با نعم گفت : نقاب از رخ بيك سو كن . نعم نقاب برنداشت و خليفه روى او نديد ولى انگشت‌هاى او را بديد . محبت او در دل خليفه جاى گرفت و با خواهرش گفت : بنزد او نيايم مگر پس از سه روز كه با تو انس بگيرد . پس خليفه برخاست و برفت . و كنيزك در كار خود ، متفكر و حيران بود و بدورى نعمت ، حسرت و افسوس همىخورد . پس چون شب درآمد ، كنيزك رنجور شد و تبش بگرفت . نخورد و ننوشيد و گونه‌اش زرد