مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

214

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شد . ماجرا بخليفه بگفتند . كار بخليفه دشوار شد و اطباء نزد او حاضر آورد . كس از درد او آگاه نشد . كنيزك را كار باينجا رسيد . و اما خواجهء او نعمت بين ربيع چون به خانه بازگشت ، كنيزك را نديد . آواز داد . جواب نشنيد . بسرعت برخاست و فرياد كرد . كس پيش او نيامد و هركنيزى كه به خانه اندر بودند ، از بيم خواجه پنهان گشتند . پس نعمت بيرون آمده ، بنزد مادر برفت . ديد كه مادرش نشسته و ساعد ، ستون زنخ كرده . به او گفت : اى مادر ، نعم بكجا رفته ؟ گفت : اى فرزند ، با كسى رفته كه از من معتبرتر و مهربان‌تر است . نعمت گفت : آن كيست ؟ مادرش پاسخ داد كه : آن عجوز نكوكار است . نعم با او به زيارت فقرا رفته و زود باز خواهد گشت . پس نعمت گفت : او كى به اين چيزها عادت داشت و چه وقت بيرون رفته است ؟ مادرش گفت : آغاز روز بيرون رفته . نعمت بمادر خود گفت : تو چرا اجازتش بدادى ؟ مادر نعمت گفت : اى فرزند ، او به خواهش خود رفت . پس نعمت از خانه بدرآمد ولى بىخود بود . بنزد صاحب شرطه رفت و به او گفت : آيا با من نيرنگ ميكنى و كنيزك از خانهء من بحيلت بيرون ميبرى ؟ ناچار بايد سفر كرده ، بنزد خليفه روم و شكايت به او بگويم . صاحب شرطه گفت : كنيز ترا ، كه بحيلت برد ؟ نعمت گفت : عجوزى كه صفتش چنين و چنان است و جامهء پشم پوشيده و سبحهء هزار دانه با خود داشت . صاحب شرطه گفت : تو عجوز را به من بنما تا من كنيز ترا از او بگيرم . نعمت گفت : عجوز را كه ميشناسد ؟ صاحب شرطه گفت : لا يعلم الغيب الا اللّه . 15 و صاحب شرطه ميدانست كه آن كار ، كار عجوز محتالهء حجّاج است . پس نعمت به او گفت : من اين كارها را جز تو از كس نشناسم و ميانهء من و تو حكم از حجّاج بايد . صاحب شرطه گفت : پيش هركس كه خواهى برو . پس نعمت روى بقصر حجّاج كرد . و پدر نعمت از بزرگان كوفه بود . چون بقصر حجّاج برسيد ، حاجب بنزد حجاج رفته ، قضيه بحجاج بگفت . حجاج بحاجب گفت : او را نزد من بياور . چون نعمت بن ربيع در پيش روى حجاج حاضر شد ، حجاج به او گفت : ترا چه روى داده ؟ نعمت گفت : مرا كارى عجب روى داده . و حادثه بحجاج بگفت . پس حجاج