مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
212
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من و تو با مادرك پير بيرون رفته ، با فقرا در مكانهاى پاك نماز بگذارم و دعا كنيم . پس چون نعمت درآمد و بنشست ، عجوز پيش رفته ، خواجه را دعا گفته ، از خانه بدر شد . چون روز دوم برآمد ، عجوز حاضر شد و نعمت در خانه نبود . پس عجوز روى بنعم كرده ، گفت : دوش بشما دعا كردم . و لكن اكنون برخيز و پيش از آنكه خواجه بازآيد ، تفرّج كن و بازگرد . نعم بمادر نعمت گفت : اى خاتون ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا به بيرون رفتن جواز ده تا با اين عجوز نكوكار بيرون رفته ، در مكانهاى پاك ، تفرّج اوليا كنيم و بسرعت پيش از آنكه خواجه بيايد ، بازگرديم . مادر نعمت گفت : مرا بيم از آنست كه خواجه ، ترا ببيند . عجوز گفت : به خدا سوگند نگذارم كه بر زمين بنشيند . بلكه به پا ايستاده نظاره كند و بسرعت بازگردد . پس عجوز با حيلت ، كنيزك را گرفته ، بسوى قصر حجّاج روان شد . چون بقصر برسيد ، كنيزك را در غرفهء بنشاند و حجّاج را از آوردن او آگاه كرد . حجّاج بيامد و او را نظاره كرد . ديد كه بروزگار در خوبى ، مانند و نظير ندارد . چون نعم ، حجّاج را ديد ، رخ بپوشيد . ولى حجّاج دور نگشت ، مگر اينكه حاجب بخواست و پنجاه سوار با او همراه كرد و او را فرمود كه كنيزك را برداشته ، بر اسب بنشاند و بسوى دمشق برده ، بخليفه عبد الملك بن مروان برساند . و مكتوبى بخليفه نوشت و گفت : اين را نيز بخليفه برسان و جواب بگير و زود بازگرد . پس حاجب ، كنيزك را بر اسب نشانده ، بسوى دمشق روان شد . و كنيزك از دورى خواجهاش همىگريست تا اينكه بدمشق رسيدند . حاجب اجازت خواسته ، بنزد خليفه درآمد و خبر كنيزك با خليفه بازگفت . خليفه ، كنيزك را بقصرى جاى داد . پس از آن ، خليفه بحرمسراى درآمد و با زن خود گفت كه : حجّاج ، كنيزكى از دختران ملوك كوفه از براى من بده هزار دينار خريده و اين مكتوب را با كنيزك پيش من فرستاده . زن خليفه به او گفت : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .