مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
211
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بامداد ، گاه در نماز ايستاده و گاه تلاوت ميكرد . چون روز برآمد ، عجوز بنزد نعمت و نعم شد و با ايشان تحيّت صباح بجا آورد و ايشان را وداع كرد . نعم به او گفت : اى مادر ، بكجا همىروى ؟ كه خواجه ، مرا فرموده جائى از براى تو خالى كنم كه در آنجا معتكف گشته ، بعبادت مشغول شوى . عجوز گفت : خدا خواجه را از شرّ حاسدان نگاه دارد و نعمتش را بشما بيافزايد . و لكن تمنّاى من از شما اينست كه دربان را بسپاريد كه هروقت خواهم پيش شما بيايم ، مرا منع نكند . و من انشاء اللّه در اماكن طاهره همىگردم و شما را دعا كنم و شبانهروز پس از اداى فرايض و نوافل ، از بهر شما آمرزش بطلبم . پس از آن عجوز از خانه بدرآمد و كنيزك بيچاره بجدائى او مىگريست و نمىدانست كه سبب آمدن او چه بوده است . آنگاه عجوز بنزد حجّاج رفت . حجّاج به او گفت : چه چيز دارى ؟ عجوز گفت : يك ماه مهلت از تو ميخواهم . گفت : ترا يك ماه مهلت دادم . پس از آن عجوز بخانهء نعمت و نعم ، آمدوشد ميكرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سى و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز بخانهء نعمت و نعم ، آمدوشد ميكرد و ايشان بعزّت و حرمت او ميافزودند و عجوز روزها در آنجا بسر ميبرد و شبها بروز مىآورد تا اينكه روزى با كنيزك ، نعم خلوت كرد . به او گفت : اى خاتون ، هر وقت كه بمكانهاى پاك حاضر شوم ، ترا دعا كنم و آرزو ميكنم كه تو نيز با من باشى تا مشايخى را كه و اصل گشتهاند ، ببينى و از ايشان همت بخواهى و ايشان ، ترا بهرچه كه در دل دارى ، دعا كنند . نعم به او گفت : اى مادر ، ترا به خدا سوگند مىدهم مرا با خويشتن ببر . عجوز گفت : از مادر خواجه اجازت بخواه تا ترا ببرم . نعم بمادر خواجه گفت : اى خاتون ، از خواجه بخواه كه مرا جواز دهد تا روزى