مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
210
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نعمت بن ربيع برسيد و در بكوفت . دربان در بگشود و با عجوز گفت : چه ميخواهى ؟ گفت : بينوائى هستم از خداپرستان . وقت نماز ظهر در رسيده و همىترسم كه وقت فضيلت از من فوت شود . ميخواهم در اين منزل مبارك ، نماز ظهر بجا آورم . دربان گفت : اينجا خانهء نعمت بن ربيع است . مسجد نيست . عجوز گفت : ميدانم كه اينجا مسجد نيست . ولى هيچ مسجد و هيچ خانه چون خانهء نعمت بن ربيع ، مبارك نباشد و من از دايگان دار الخلافه هستم . از بهر عبادت و سياحت بيرون آمدهام . دربان گفت : من نخواهم گذاشت كه تو به خانه درآئى . و سخن در ميان ايشان به طول انجاميد و عجوز با دربان بياويخت و گفت : آيا تو چون منى را كه بخانهء امرا و وزرا همىروم ، از رفتن خانهء نعمت بن ربيع ممانعت ميكنى ؟ پس در آن ساعت ، نعمت بدرآمد و سخن عجوز بشنيد و بخنديد و با عجوز گفت : بر اثر من بيا . خود برفت و عجوز از پى او همىرفت تا بنزد نعم برسيدند . عجوز ، او را سلام داد و از حسن و جمال نعم در شگفت ماند . پس از آن عجوز وضو گرفته . به نماز بايستاد و ركوع و سجود همىكرد و دعا همىخواند تا اينكه روز برفت و شب درآمد . نعم گفت : اى مادر ، ساعتى راحت كن و اندكى برآساى . عجوز گفت : هركه آخرت طلب كند ، خود را در دنيا برنجاند . و هركه در دنيا به زحمت اندر نباشد ، بمقام نكوكاران نرسد . آنگاه نعم برخاسته ، از براى عجوز ، خوردنى پيش آورد و به او گفت : طعام بخور و مرا دعا كن كه خدا توبه و رحمت به من نصيب كند . عجوز گفت : اى خاتون ، من روزه هستم و اما تو دخترك خوردسال هستى . خوردن و نوشيدن ، ترا سزاست . خدا ترا بيامرزد و توبه از تو قبول كند . الغرض ، كنيز ، ساعتى با عجوز نشسته ، بحديث اندر بود . آنگاه با نعمت گفت : اى خواجه ، اين عجوز را سوگند بده كه مدتى در نزد ما باشد ، كه از روى او نور عبادت پديد است . نعمت گفت : از براى او منزلى از بهر عبادت خالى كن و كس نگذار كه بنزد او رود . شايد خدا ببركت او ما را سودى بخشد و ما را از هم جدا نكند . پس عجوز ، آن شب را در آنجا بروز آورد و تا