مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

209

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بكمند سر زلفت نه من افتادم و بس * كه بهر حلقهء موى تو گرفتارى هست نعمت را طربى بزرگ و نشاطى بىاندازه روى داد و با نعم گفت : بجان منت سوگند مىدهم كه با دف و آلات طرب از براى من تغنّى بكن . پس از آن نعم ، نغمه‌هاى نشاطانگيز ساز كرده ، اين دو بيت برخواند : گر بگويم كه مرا با تو سروكارى نيست * در و ديوار گواهى بدهد كارى هست هركه عيبم كند از عشق و ملامت گويد * تا نديده است ترا با منش انكارى هست نعمت گفت : اى نعم ، للّه درّك . 12 پس ايشان بعيش و كامرانى همىگذاردند تا حجّاج ، 13 آوازه دخترك بشنيد و چون خليفه از او كنيزكى طلبيده بود ، روزى در دار النّيابهء خود گفت كه : ناچار حيلتى كنم و اين كنيز ، نعم نام را گرفته ، بسوى خليفه عبد الملك بن مروان 14 بفرستم . از آن‌كه در قصر خليفه ، بهتر از او و مانند او بهم نمىرسد و خوشتر از او كسى نتواند تغنّى كرد . پس از آن حجّاج ، پيره‌زنى را كه در نيرنگ و تلبيس بابليس برترى داشت ، بخواست و به او گفت كه : بخانهء ربيع بن حاتم شو و با كنيز او نعم نام ، طرح آشنائى افكن و درگرفتن او حيلتى كن تا بخليفه‌اش بفرستم . كه شنيده‌ام در روى زمين چنو لعبت دلربا يافت نمىشود . عجوز ، سخن حجّاج بپذيرفت . چون بامداد شد ، جامهء پشمين در بر كرد و تسبيح هزار دانه به گردن آويخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سى و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عجوز سبحهء هزار دانه به گردن آويخت و عصا بدست گرفته ، برفت . سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله الّا اللّه و اللّه اكبر همىگفت و پيوسته نام‌هاى خدا ، او را ورد زبان و دل او در خيال فريفتن اين و آن بود تا اينكه بخانهء