مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
192
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دهليز داشت . چون دختر سير شد ، سفره برچيده ، طبق ميوه پيش آورد و ابريق شربت در ميان نهاد . آنگاه قدحى بنوشيد و بملك امجد بداد . ملك امجد بگرفت و با خود گفت : اگر خداوند خانه بيايد و مرا ببيند ، با من چه خواهد كرد و من چه خواهم گفت ؟ الغرض ، قدح اندر كف گرفته ، ديده بر در خانه دوخته بود كه ناگاه خداوند خانه بيامد و امير آخور ملك بود . و او بهادر نام داشت و مردى بود سخى و بخشنده و خداوند جود و احسان . چون بنزديك دررسيد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خداوند خانه بنزديك رسيد ، در خانه را گشوده يافت . اندكاندك بيامد و سر پيش آورد . ملك امجد را ديد با دختر نشسته ، طبق ميوه در پيشنهادهاند . و همان وقت ، ملك امجد را چشم بر در بود . چون چشمش به چشم خداوند خانه بيفتاد ، گونهاش زرد شد و دست او بلرزيد . چون بهادر ميراخور ديد كه گونهء امجد زرد شد و حالتش دگرگون گشت ، انگشت بر دهان نهاده ، به دو اشارت كرد كه : خاموش باش و بنزد من بيا . پس امجد برخاسته ، بسوى بهادر روان شد . دخترك پرسيد : بكجا ميروى ؟ ملك امجد سر بجنبانيد و باشارت گفت كه : به آب خانه ميروم . پس پاى برهنه بدهليز بيامد . چون بهادر را بديد ، دانست كه او خداوند خانه است . بنزد او بشتافت و دست او را بوسه داد . پس از آن گفت : اى خواجه ، پيش از آنكه مرا بيازارى ، ترا به خدا سوگند مىدهم حديث مرا بشنو . پس قصهء خود از آغاز تا انجام بازگفت و بنمود كه به اختيار خود به خانه درنيامده و قفل را دخترك شكسته و در گشوده است . چون بهادر سخن ملك امجد بشنيد و دانست كه او ملكزاده است ، بر او رحمت آورد . پس از آن بامجد گفت : سخن من گوش گير و آنچه من گويم ، بپذير ، كه تو در امان من هستى و اگر مخالفت كنى ، ترا بكشم . امجد گفت : بهر