مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

193

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چه خواهى ، فرمان ده . كه هرگز مخالفت نخواهم كرد . كه من از آزادكردگان تو هستم . بهادر گفت : به خانه اندر شو و در جائى كه نشسته بودى ، آسوده بنشين . من نيز داخل خانه ميشوم . و مرا نام ، بهادر است . چون من به خانه درآيم ، تو مرا دشنام ده و بگو كه سبب دير كردن تا اين وقت چه بود و عذر مرا بپذير . بلكه برخاسته ، مرا بزن و اگر به من مهربانى كنى ، ترا بكشم . پس اكنون به خانه اندر شو و آنچه كه از من خواهى ، در حال ، حاضر آورم . و امشب بروز بياور تا حيله‌اى انديشيده ، در فرصتى مناسب ، تو را از چنگ اين دخترك آتش‌پرست و ديگر يارانش كه منتظر به دام انداختن تو هستند ، نجات دهم . از آن‌كه تو غريبى و من غريبان را دوست دارم و گرامى داشتن‌شان فرض دانم . پس امجد ، دست او را بوسه داده ، بخلوت بازگشت ، در حالتى كه گونهء زردش سرخ گشته بود . پس نخستين قدم كه به خانه گذاشت ، با جبين گشاده و تبسم‌كنان با دختر ماهروى گفت : امشب ، مبارك شبى است كه تو به منزل من قدم رنجه داشتى . دخترك گفت : عجب است از تو اينكه جبين بگشادى و مرا بنواختى . امجد گفت : اى خاتون به خدا سوگند كه مرا گمان اين بود كه مملوك من ، بهادر ، عقدهاى گوهر مرا كه هريك هزار دينار برابر بودند ، دزديده است و من بدان سبب بفكرت و حيرت اندر بودم . چون اكنون برخاستم و از عقدها تفتيش كرده ، آنها را در جاى خود يافتم ، آسوده شدم و انبساط روى داد . ولى نمىدانم سبب دير كردن بهادر تا اين وقت چيست ؟ و من آزردن او را ناچار هستم . پس دخترك از سخن امجد ، راحت يافت و خاطرش آسوده شد . تا هنگام شام شد و بهادر درآمد . ولى جامه بدل كرده و جامهء مملوكانه در بر داشت . پس بهادر سلام داد و زمين ببوسيد و دست‌بسته مانند گناه‌كاران سر بر زمين افكند . امجد به چشم غضب به دو نگاه كرد و به او گفت : اى پليدترين مملوكان ، سبب دير كردنت چه بود ؟ بهادر گفت : اى خواجه ، بشستن جامه مشغول بودم و ندانستم كه تو در خانه هستى . از آن‌كه وعدهء تو با من ، هنگام شام بود ، نه وقت چاشت . پس امجد بانگ بر او زده ، گفت : اى پليد ، دروغ همىگوئى . آنگاه