مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
191
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اى خاتون ، شتاب مكن كه اكنون غلامك خواهد آمد . آن دلارام ، سخن ملك امجد ننيوشيد و سنگ بر قفل همىزد تا اينكه قفل بشكست و در بگشود . ملك امجد گفت : از بهرچه قفل بشكستى ؟ دخترك گفت : حادثهء رو نداده . مگر اين خانه از آن تو نبود ؟ ملك امجد گفت : خانه ، خانهء منست و لكن حاجت بدر شكستن نبود . پس دخترك به خانه اندر شد و امجد ، حيران ايستاده و هم از دخترك و هم از خداوند خانه بيم داشت و نمىدانست كه چه بايدش كرد . پس دخترك گفت : اى خواجه ، چرا بدرون خانه نميآئى ؟ امجد گفت : سمعا و طاعة . ولى غلامك دير كرد و نمىدانم كه آن چيزها كه به دو گفتهام ، مهيا كرده است ؟ اين بگفت و در غايت اندوه و بيم به خانه درآمده ، ديد خانهء است نيكو و چهار غرفه روبرو در آنجا هست و فرشهاى حرير و ديبا بغرفها گستردهاند و در ميان خانه ، حوضى است هشتگوشه كه به نگينهاى گرانبها اطراف آن را مرصع ساختهاند و در چهار سوى حوض ، همهگونه ميوهها و رياحين و ظروف فروچيدهاند و در آنجا شمعدانها گذاشته و كرسىها نشاندهاند . چون امجد آنها را بديد ، در كار خود حيران شد و با خود گفت : كشته خواهم شد . انا للّه و انا اليه راجعون . و اما دخترك چون مكان بدنسان بديد ، بىاندازه فرحناك شد و گفت : اى خواجه ، به خدا سوگند كه غلامك تو در تهيهء منزل كوتاهى نكرده . از آنكه مكان را طربانگيز كرده و طعام پخته و ميوه و شربت حاضر آورده و ما در بهترين وقت رسيدهايم . ملك امجد به دو التفات نكرد و بهراس اندر بود . دخترك گفت : اى خواجه ، ترا چه مىشود كه بدينسان ايستادهء ؟ امجد از غايت خشم بخنديد . آنگاه بغرفه درآمده ، بنشست و دخترك در پهلوى او نشسته ولى ملك امجد ، ملول و روى درهمكشيده نشسته بود و هرساعت ، هزار ماليخوليا ميكرد و ميگفت : خداوند اين منزل ، الحال ميرسد . من به او چه عذر گويم ؟ يا او و يا اين دخترك ، مرا بيقين خواهند كشت . پس از آن دخترك برخاست و آستين برزد و سفره بگسترد و خوردنى گذاشته ، همىخورد و با ملك گفت : اى خواجه ، بخور . ملك امجد پيش رفته ، همىخورد . ولى خوردنى بر او گوارا نبود و چشم بسوى