مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
190
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و سىام برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون آن حورنژاد ابيات برخواند ، آنگاه فريبكارانه ، به قصد بردن ملك امجد به نزد گروهى آتشپرست ، او را به ازدواج با خود برانگيخت و از او خواست تا بيدرنگ وى را به خانهاش ببرد و شاهد و قاضى فراهم آورده ، آداب ازدواج بجاآورد . ملك امجد نيز در آغاز فريب او را خورد و با او روان شد . ليك در ميانهء راه دريافت كه زن ، قصد فريب او را دارد و بسا كه مىخواهد تا او را به نزد آتشپرستان ببرد . پس كوشيد تا بىآنكه زن بويى ببرد ، نشانى خانهاش را پنهان كند . ازاينرو از كوئى بكوئى و از محلّتى بمحلّتى همىرفتند تا اينكه پريزاد ، مانده گشت و آزرده شد و بملك امجد گفت : ترا خانه در كدامين محلّتست ؟ ملك امجد گفت : خانهء من در همين نزديكى است . اندكى مانده كه بدانجا برسيم . پس از آن بكوچهء ديگر درآمدند و همىرفتند تا به آخر كوچه برسيدند . ملك امجد ديد كه از آن كوى ، راه بدر نميرود و بنبست است . گفت : لا حول و لا قوّت الّا باللّه العلى العظيم . آنگاه نظر به چپ و راست كرده ، در همان كوى ، درى ديد بس بزرگ و اينسو و آنسوى در ، دو مصطبه داشت . و لكن در بسته بود . پس امجد در يكى از مصطبهها بنشست و زهرهجبين بمصطبهء قرار گرفت و با ملك امجد گفت : اى خواجه ، در انتظار كيستى ؟ ملك امجد ، ديرزمانى سر در پيش افكنده ، سخن نگفت . پس از آن سر بر كرده ، گفت : چشمبراه غلامك خويشام كه كليد در با اوست و من به او گفته بودم كه پيش از آمدن من از گرمابه ، طعام حاضر آورد . و اكنون خواهد آمد . پس ملك امجد با خود ميگفت : بسا هست كه چون وقت دير شود ، ماهروى برود و من در اينجا بمانم . الغرض ، ملك امجد بحيرت اندر بود . چون وقت دير شد ، ماهرو گفت : اى خواجه ، غلامك نيامد و ما بكوچه اندر نشستهايم . پس برخاسته ، سنگى بگرفت و بر قفل بزد . ملك امجد گفت :