مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

157

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ملك شهرمان را كار بدينگونه شد . اما ملكه بدور ، دختر ملك غيور بپادشاهى شهر آبنوس بنشست و مردم را گمان اين بود كه او ملك آرمانوس را داماد خواهد شد . اما ملكه از جدائى شوهر خود ، قمر الزمان محزون بود . و اما قمر الزمان در همان باغ بنزد باغبان ، ديرزمانى بسر برد و شبانروز هميگريست و ايام خوشى و مسرت را بخاطر آورده ، ابيات ميخواند و از آه جانگداز ، شرر بجهان در ميزد . و باغبان در تسلى او ميگفت كه : آخر سال ، كشتى ببلاد مسلمانان روان خواهد شد . و قمر الزمان پيوسته درين حالت بود . تا اينكه مردم را ديد كه بيك جائى گرد آمده‌اند و باغبان در آن ساعت بيامد و با قمر الزمان گفت : اى فرزند ، امروز مشغله بيك سوى نه و آب بپاى درختان برمگردان . كه امروز ، روز عيد است و مردمان ، يكديگر را زيارت كنند . تو نيز امروز راحت كن و دل بعيش و شادى بند . كه من درين زمان نزديك ، كشتى از براى تو خواهم ديد و ترا ببلاد مسلمانان خواهم فرستاد . باغبان اين بگفت و از باغ بدرآمد . قمر الزمان ، گريان و شكسته‌خاطر در آنجا بماند و هميگريست تا بى خود شد . چون به خود آمد ، برخاسته ، نرم‌نرم ميرفت و از ستم روزگار و جدائى محبوبه گلعذار متفكر و حيران بود و مانند مستان ، پيش پاى خود نميديد و از چپ و راست خويش آگاه نبود . پس پايش بلغزيد و بيفتاد . پيشانى او بدرختى برآمد . خون از جبينش برفت و سرشك و خون باهم درآميختند . پس برخاسته ، خون از جبين و سرشك از چشم پاك كرد و جبين خود را بكهنهء ببست و در باغ ، حيران هميرفت كه چشمش بفراز درخت به دو پرنده درافتاد كه باهم بجدال اندر بودند . يكى از آنها به ديگرى غلبه كرد و چندان منقار بحلقوم او زد كه حلقوم او بريده ، از بدن جدا شد . آن پرنده ، سر او بچنگال گرفته ، پريد و جثه‌اش در آنجا افتاده بود . كه دو پرندهء بزرگ بيامدند و بر لاش آن پرنده بنشستند . يكى بالاى سر و ديگرى به طرف دم او بنشست و پرهاى خودشان بيفشاندند و گردنها بسوى او دراز كرده ، بگريستند . قمر الزمان چون ديد كه پرندگان ، بهر يار خود گريان