مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

158

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هستند ، او نيز بدورى محبوبه خود ، ملكه بدور بگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و دوازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان بدورى محبوبهء خود بگريست . پس از آن قمر الزمان ديد كه آن دو پرندهء بزرگ ، گودالى بكندند و آن پرندهء مقتول را در آنجا به زير خاك پنهان كرده ، بپريدند . ساعتى غايب بودند . پس از ساعتى بيامدند و پرندهء قاتل را بياوردند و بر سر خاك مقتول فرود آمدند و منقار و چنگال بر آن پرندهء قاتل همىزدند تا او را بكشتند و شكم او را بدريدند و رودهاى او را برآوردند و خون او را به خاك مقتول بريختند و گوشت و پوست او را پاره‌پاره كردند و آنچه در شكم داشت ، درآورده ، بپراكندند . و قمر الزمان به آنها مينگريست و در كردار آنها بشگفت اندر بود . پس قمر الزمان را بدانجائى كه پرنده را از هم ريخته بودند ، نظر بيفتاد . چيزى را ديد كه پرتو هميدهد . پس قمر الزمان به آن چيز نزديك رفته ، ديد كه حوصلهء پرنده است . او را برداشت و بشكافت . همان نگين را كه سبب جدائى او از ملكه بدور شده بود ، دريافت . چون نگين را نيك بشناخت ، از غايت فرح و شادى ، بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، گفت : اين علامت خير است و بشارت جمع آمدن با محبوبه است . پس نظر بر آن نگين بدوخت و او را بچشمان خود بماليد . پس از آن ببازوى خويش ببست و شادان و خرّم هميرفت تا باغبان پديد آورد . تا هنگام شام از بهر او ميگشت . پديدش نياورد . قمر الزمان آن شب را در جاى خود بروز آورد . بامدادان برخاسته ، ميان با ليف خرما ببست و تيشه بدست گرفته ، درختان خشكيده همىبريد و از جاى برميكند تا اينكه بدرختى بس كهن و خشكيده بيامد و تيشه بريشه آن درخت همىزدى و خاك بيك سوى هميكرد . ناگاه طبقى چوبين پديد شد . پس طبق برداشت .